تبلیغات
نگین ولایت - پیرمرد یک دنیا جوان بود و غریب و عاشق حضرت خورشید

نگین ولایت
من مست شراب دل روحانی خویشم/مجنون علی رهبر عرفانی خویشم/هرچند حیا می کنم از دلبر دلها/ دلبسته ی دلدار خراسانی خویشم

بزرگ مردتاریخ

جستجو
مطالب اخیر
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث

به نقل از: سرویس خبرگزاری برنا/ باشگاه جوانی

                                    

پیرمرد یک دنیا جوان بود وقتی که رفتیم دیدنش در غروب آن  روز پائیزی ماه مبارک رمضان.خانه ای داشت متصل به باغچه ای متروکه.و قسم می خورد وقتی پیر و علمدارمان جام زهر را نوشید و قطعنامه را پذیرفت همه درختان آلبالویش خشکید؛ همان آلبالوهایی که بار می شد برای منطقه؛همان آلبالویی که حاج بخشی در فریزر لکنته اش ذخیره هم می کرد برای زمستان که حاج همت و دستواره و بقیه بچه ه بیایند خانه اش و نوش جان کنند....و قهقهه می زد و تعریف می کرد که بچه ها هم آلبالوهای یخ زده را می خوردند و هم تمی سر هم می زدند.

پیرمرد یک دنیا جوان بود که رفتیم دیدنش.خانه اش حاشیه کرج بود.احسان محمدحسنی که برنامه را هماهنگ کرده بود سر راه جعبه ای شیرینی هم خرید برایش.
حاج بخشی پذیرایی صمیمانه ای نثارمان کرد؛هنوز مزه چای خوشرنگش توی استکان های کمر باریک در جانم غوطه می خورد،هنوز منتظرم دعوتم کند برای خوردن آبگوشت خوشمزه ای که تعریف می کرد حاج خانم - مادر شهیدانش - می پزد،هنوز...

پیرمرد یک دنیا جوان بود،سردار جعفر جهروتی زاده که همراهمان بود از خاطراتش می گفت تا حاج بخشی به حرف بیاید،حاج بخشی به حرف هم آمد....چه حرف هایی... حرف هایش آن قدر شنیدنی بود که طعم پذیرایی صادقانه اش برود پشت خاطراتش از جنگ.خاطراتی که آخرش هم نتوانستم میان بخش شیرین و تلخ آن تعادلی برقرار کنم و هنوز هم نتوانسته ام.شیرینی خوراکی هایی که حاج بخشی در ازای صلوات و تکبیر به دستان مشت شده مان می ریخت یک طرف بود و پرپر زدن فرزندش و دامادش در برابر نگاهش طرف دیگر؛کدام را می توانستم در پناه دیگری عقب برانم؟

پیرمرد یک دنیا بود...از علاقه اش به حضرت خورشید هم گفت.گفت که جانش بسته است به زیارت آقا،گفت که گاهی بنا به توفیق می رود به زیارت مرادمان،گفت که با حضرت خورشید چه گفته و چه شنیده،گفت که وقتی از مرادمان خواسته برایش دعا کند که بپیوندد به شهیدانش چه پاسخی شنیده...پاسخ حضرت خورشید به بابای جبهه ها امانتی بماند در سینه من تا روز محشر؛پیرمرد آتش گرفته بود از پاسخ فرزند فاطمه و چه دلش سوخته بود و دست پشت دست زده بود و لب گزیده بود و این افسوس که کاش از حضرت خورشید اجابت دعا نخواسته بود.

پیرمرد جوان بود و یک دنیا غریب!خودش گفت و آه سینه سوزی هم که نثارمان کرد بر غریبی اش شهادت داد،دلش به دنیا نبود پیرمرد؛کی؟!پائیز 1381

پیرمرد غریب بود...غریب!حالا که بی معرفتی ام را به خاطر دوری چند ساله از پیرمرد بر تن این کلمات می ریزم باز هم نمی توانم میان تلخی و شیرینی قصه پرواز پیرمرد تعادلی ببینم؛پیرمرد از حضرت خورشید هم خواسته بود که برای پروازش و رسیدنش به شهیدانش دعا کند...خوشحالم که به آرزویش رسیده است اما می سوزم که دیگر پیرمرد در جمع فرزندان بسیارش نیست...تلخی پرواز پیرمرد را از تارک وجودم پس بزنم یا شیرینی رسیدن به شهیدانش را؟!

پیرمرد جوان بود و غریب و عاشق حضرت خورشید،پیرمرد دلی سوخته هم داشت،پیرمرد معرفت هم داشت و بی معرفتی هایی را که نثارش می شد به جان خودش می ریخت،پیرمرد زنده بود به نگاه و کلام مرادش،پیرمرد دلش را جلا می داد وقتی یکی از بسیار فرزندانش خاطره ای می گفت از روزهای عاشقی،پیرمرد زنده می شد وقتی از صاحب سری می شنید خاطره حنابندانش را به دست پیرمرد...زنده می شد وقتی می شنید سرش را شیره مالیده ایم و بیشتر از سهمیه مان خوراکی گرفته ایم از او...پیرمرد جوان بود و غریب...یادش نبود قصه های مهربانی اش را که برایش تعریف کردیم اما معرفت به خرج می داد و طوری نگاه می کرد که باور کنیم خاطره مان را مرور می کند با خودش.

پیرمرد جوان بود و غریب و عاشق حضرت خورشید،توفیق داشتم که گاهی می دیدمش میانداری می کرد در جمع عزاداران حسینیه امام خمینی(ره) در حضور حضرت خورشید.

پیرمرد....یادش بخیر...دیگر مجبور نیست کپسول و بساط اکسیژن را با خودش جابجا کند،دیگر خیلی ها هم مجبور نیستند نگاهشان را از او بدزدند....غریب بود پیرمرد.

شادی روحش صلوات...



نوشته شده در پنجشنبه 15 دی 1390 توسط کوثر مجاهد
مقام معظم رهبری

درباره سایت
نویسندگان
آمار سایت
Nasr19