تبلیغات
نگین ولایت - مادر 2 شهید: مراسم تشییع جنازه علی، با مجلس ختم عبدالله همراه شد

نگین ولایت
من مست شراب دل روحانی خویشم/مجنون علی رهبر عرفانی خویشم/هرچند حیا می کنم از دلبر دلها/ دلبسته ی دلدار خراسانی خویشم

بزرگ مردتاریخ

جستجو
مطالب اخیر
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث


هر دو عزیزش را در عملیات والفجر 8 تقدیم اسلام و انقلاب کرد و هیچگاه از این امر ناراحت نبود. از وقتی که دو فرزندش را راهی جبهه کرده بود هر روز منتظر خبر شهادتشان بود.

فاطمه پرور، مادر بزرگوار شهیدان عرب علی و عبدالله قابل از نحوه اعزام پسرانش به جبهه برایمان می گوید: فرزندانم را از بچگی با راه اسلام و دین تربیت کردم و راه امام شناسی را به خوبی به آنها تعلیم دادم. به سنی رسیده بودند که امام فرمان جنگ داده بود و هر کدام از آنها از دیگری سبقت می گرفت تا به جبهه برود. شرطی که برایشان گذاشتیم، این بود که هر کدام در درس هایشان نمره بیشتری کسب کند، او را به جبهه می فرستیم.

وی ادامه می دهد: عبدالله متولد 1345 بود و علی متولد 1346 بود. علی بیمار شده بود و یک هفته در خانه بستری بود، بعد از یک هفته که به مدرسه رفت، متوجه شده بود که مهلت ثبت نام دانش آموزان برای اعزام به جبهه رو به اتمام است و فردای آن روز بچه ها اعزام می شوند. دوان دوان و نفس زنان به خانه آمد و نامه ای را به دستم داد، رضایت نامه جبهه بود. در حال امضا کردن نامه بودم که یکی از همسایه ها گفت: خانم قابل چطوری دلت می آید فرزندت را با دستان خودت به دل دشمن بفرستی و جوابی که شنید این بود، وقتی خدا و امام گفته اند که باید جوانان به جبهه بروند، من حرفی برای گفتن ندارم، من هرچقدر که بچه هایم را دوست داشته باشم، خدا آنها را بیشتر از من دوست دارد.

وی همچنین اضافه کرد: علی را راهی جبهه کردم و بعد از آن عبدالله عازم شد. علی به جنوب رفت و عبدالله به کردستان. هیچ زمانی فرا نمی رسید که این دو برادر با هم به مرخصی بیایند. هیچ عید و مناسبتی علی و عبدالله را کنار هم نمی دیدیم، حتی برای مراسم عقد خواهرشان یکی از آنها آمد و برای مجلس عروسی یکی دیگرشان.
یک بار که به طور اتفاقی با هم به مرخصی آمدند، گفتم هر دو با هم بر نگردید و جواب شنیدم که اگر لازم باشد حتی شما و پدر هم نباید در خانه بنشینید. من آن زمان در سپاه در امور پشت جبهه خدمت می کردم، اما به گفته پسرانم اگر لازم بود آمادگی رفتن به جبهه را هم داشتم.

عبدالله در عملیات عاشورا مجروح شد و به مشهد منتقل شد. بعد از کمی استراحت که سلامتش بازگشت، دوباره عازم منطقه شد و برای دومین بار در عملیات خیبر مجروح شد، حدود دو هفته خانه بود و باز هم رفت.

وی از نحوه شهادت فرزندانش و زمانیکه خبر شهادتشان را به خانواده دادند، توضیح می دهد: روز ششم بهمن ماه سال 64 آخرین مرخصی را با هم آمدند و عازم شدند. بعد از آن ما دیگر از آنها خبری نداشتیم، تا اینکه روز 15 بهمن نامه ای به دستم رسید. دست خط علی و عبدالله را می شناختم، اما آن نامه با خط آنها نوشته نشده بود، خبر از سلامتی‌شان داده بود و توصیه کرده بود که نگران حالشان نباشیم. به نامه مشکوک شدم، اما در این رابطه به پدرشان چیزی نگفتم.

در تاریخ 18 بهمن ماه امتحان داشتم، در کتاب هایی که می خواندم بی نهایت صحبت از شهدا و مقام شهید شده بود. با اینکه خیلی محکم و استوار بودم و حتی از زمانیکه علی و عبدالله را به جبهه فرستادم، منتظر شهادتشان بودم، اما این مطالب هم قویترم کرد.

علی و عبدالله به اتفاق 2 نفر دیگر از بچه های محل در 25 اسفند 64 در عملیات والفجر 8 شهید شدند- تاریخ شهادت را بعداً فهمیدیم- 28 بهمن بود و من هنوز از فرزندانم خبر نداشتم، بی خبری از هر دردی بدتر است. همان روز متوجه مجروح شدن یکی از پسران محل شدم و برای اینکه جویای حالش شوم به منزلشان رفتم. دلم خیلی آشوب بود، اضطراب داشتم، به محض اینکه چشمم در چشمان حمید افتاد، انگار یکی به من گفت، یکی از پسرانت شهید شده اند. حمید انکار می کرد، اما من مطمئن بودم همان روز پیکر شهید عبدالله را به تهران منتقل کرده بودند و ما بی اطلاع بودیم- هیچ نگرانی به دلم راه نمی دادم، اما باید متوجه می شدم که کدام یک از آنها شهید شده اند. چادر نمازم سرم بود که برادران سپاه زنگ در را زدند، خبر شهادت عبدالله را که دادند، دلم آرام گرفت.

با همان چادر رنگی از میهمانانم پذیرایی می کردم تا حدی که خیلی ها نمی دانستند که من مادر شهید هستم یا میهمان روحیه ام خیلی خوب بود- هنوز از علی خبر نداشتیم. شب مراسم هفتم عبدالله فرا رسیده بود و هیچ کس خبری از علی نداشت. شبی که قرار بود فردای آن شب برای عبدالله مجلس ختم بگیریم، سر سجاده نشستم و با علی کلی صحبت کردم و از او خواستم که خودش را برای مراسم برادرش برساند. به او گفتم که عبدالله دیگر برادری ندارد و تو باید صاحب عزایش باشی.

همان شب خواب دیدم که عبدالله پسر شهیدم- با یک دست زیر یک جنازه را گرفته و در حال تشییع است. فردای آن شب یعنی صبح روز هفتم عبدالله خبر شهادت علی را نیز برایم آوردند و مراسم تشییع جنازه علی همزمان شد با مجلس هفتم عبدالله.

پرور از لحظه تحویل گرفتن وسایل فرزندانش می گوید: ساک وسایلشان را که آوردند باز هم صبور بودم، خیلی معمولی وسایل را تحویل گرفتم اما به محض اینکه در ساک را باز کردم بغض این مدت ترکید و اشکم سرازیر شد، تا می توانستم جلوی دیگران گریه نمی کردم چون وصیت فرزندانم این بود که در جمع گریه نکنید چون گریه شما دشمن را شاد می کند. هنوز وسایلشان را همانطور که آمده بود، دست نخورده نگه داشتم و هرگاه احساس دلتنگی می کنم با بچه هایم به درد و دل می نشینم.

وی در خصوص وضعیت جامعه و برخورد با خانواده شهدا اظهار داشت: از آنجاییکه فرهنگ شهادت از جامعه ما رخت بربسته است و همه صحبت ها بوی شعار و ریا می دهد، جوانان هم دیگر توجهی به این مسایل ندارند و محق هم هستند. فرهنگ امام، جهاد و شهادت باید برای نسل سومی ها بازگو شود.

خانواده شهدا از مسوولین توقع مالی ندارند، اکثریت آنها به لطف خدا از نظر مالی تامین هستند، اما رسیدگی معنوی به این خانواده ها خیلی کم است. خانواده هایی وجود دارند که باید به آنها توجه شود.

جنگ هشت سال دفاع مقدس نباید در یک هفته ختم شود. جوانان امروزی در یک هفته حتی یک روز جنگ را هم نمی فهمند. دفاع مقدس و یاد شهدا باید در طول سال به روح جوانان تغذیه شود. جوانان آنطور که باید اسلام را بشناسند، نشناختند و مشکل اصلی جامعه همین است.

اساتید در دانشگاه ها و مربیان در مدارس باید همه سعی و تلاششان را برای شناساندن آرمان های امام و شهدا به نسل سومی ها بگذارند. اما متاسفانه با تهاجم فرهنگی که همه را درگیر کرده است، اغلب اساتید دانشگاه ها هم سعی در فراموشی آن دوران دارند.


تهیه و تنظیم: زهرا سلطانی



نوشته شده در دوشنبه 3 مهر 1391 توسط کوثر مجاهد
مقام معظم رهبری

درباره سایت
نویسندگان
آمار سایت
Nasr19