تبلیغات
نگین ولایت - مادر سه شهید: اگر بخواهیم امر به معروف کنیم باید زره آهنی بپوشیم

نگین ولایت
من مست شراب دل روحانی خویشم/مجنون علی رهبر عرفانی خویشم/هرچند حیا می کنم از دلبر دلها/ دلبسته ی دلدار خراسانی خویشم

بزرگ مردتاریخ

جستجو
مطالب اخیر
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث


صحبت کردن از پرپر شدن سه لاله از یک گلدان شاید به زبان کار ساده ای باشد، اما داغی که بر دل صاحب آن گلدان می ماند، وقتی که جای خالیشان را در گلدان خالی به نظاره می نشیند، شنیدنی است.

بانو سلطان دادپور مادر شهیدان، مجتبی، مرتضی و محمود پایدارفرد است. مادری که به فرزندانش توصیه کرده بود به هیچ عنوان نگذارید اسلحه برادرتان روی زمین بماند. این سه برادر نیز چه زیبا توصیه مادر را به گوش جان سپردند و تا لحظه آخر استقامت کردند و هر سه با نوای لبیک یا حسین به لقاء الله پیوستند.

بانو سلطان دادپور درباره نحوه شهادت فرزندانش می گوید: هر سه فرزند من داوطلبانه به جبهه رفتند و هرسه در یک زمان و در یک منطقه حضور داشتند. مجتبی شهید اول خانواده است. 18 ساله بود و در عملیات والفجر مقدماتی (والفجر 1) در 24 فروردین 1362 شهید شد.

مرتضی، 20 ساله بود و تازه دیپلم گرفته بود، در همان عملیات والفجر 1 مجروح شد، پنج ماه به خانه برگشت و دوباره عازم جبهه شد و بعد از دو ماه در عملیات والفجر 4 در منطقه پنج وین در تاریخ 16 آبان 1362 به شهادت رسید.

محمود که شهید سوم خانواده است زمان شهادت 24 سال داشت تازه از سربازی برگشته بود که عازم جبهه شد. چند بار مجروح شد، اما از پا ننشست و دوباره رفت و در نهایت سال 1365در عملیات کربلای 5 در شلمچه به درجه رفیع شهادت رسید.

 من به پسرانم توصیه می کردم که اگر می خواهید از شما راضی باشم و مورد آمرزش خدا قرار گیرید، نگذارید اسلحه برادرتان روی زمین بماند، تا آخرین نفس راهتان را ادامه دهید و عقب نشینی نکنید.

وی در خصوص حال و هوای خانه هنگامی که ساک و وسایل فرزندانش را آوردند، توضیح داد: شهید اولم (مجتبی) در شمال فکه شهید شد و به دلیل اینکه نمی توانستند پیکر شهدا را به پشت جبهه منتقل کنند، یازده سال در خاک دشمن ماند، بعد از یازده سال پیکرش را آوردند-پیکری که باقی نمانده بود- اما وسایلش به دستمان رسید.

وسایل شهید دومم (مرتضی) را که آوردند من آن زمان مادر پیری داشتم من و مادرم در خانه تنها بودیم. زنگ در را زدند، رفتم و ساک وسایل را تحویل گرفتم. آن لحظه برایم حتی از خبر شهادت مرتضی هم سخت تر بود، نه اینکه یاد خاطراتش و برگشت وسایلش برایم سنگین باشد، بلکه یاد لحظه ای افتادم که اسب امام حسین (ع) بدون سوار به خیمه ها برگشت. آن لحظه یاد زینب کبری و صبر او افتادم، حالا وسایل پسر من بدون صاحب برگشته بود. ساک را داخل آشپزخانه گذاشتم و در حال گریه کردن بودم که مادرم متوجه شد، پرسید چرا گریه می کنی، گفتم مرتضی برایمان سوغات فرستاده همینطور که ساک را باز می کرد زیر لب گفت اگر همه جوانان وطن را هم گردن بزنند، باز هم جوابگوی یک تار موی علی اکبر (ع) نمی شود.

زمانی که وسایل شهید سومم (محمود) را آوردند، خیلی منقلب نشدیم؛ محمود بارها و بارها مجروح شده بود و بار آخری که از بیمارستان مرخص شده بود، یک اورکت نظامی به امانت گرفته بود و عازم جبهه شده بود. زمانی که وسایلش را آوردند به آن ماموری که آمده بود، گفتم باید یک اورکت هم در وسایلش باشد، چرا نیست. آن لباس را از بیمارستان به امانت گرفته بود به هر طریقی است، پیگیری کنید و آنرا به بیمارستان برگردانید.

دادپور در خصوص وضعیت حجاب و نارضایتی خانواده شهدا از این وضعیت اضافه کرد: جوانان ما پرپر شدند که نام اسلام زنده بماند و مملکت ایران سر و سامان بگیرد، اما با این وضعیتی که درجامعه مشاهده می کنیم، جوانان به طور علنی به شهدا و امام شهدا دهن کجی می کنند.

فرزندان من محصل بودند و مقامی نداشتند، اما این خاک ها خون دکترها و مهندس هایی را در خود غرق کرده است که فرزند داشتند و چشم همسرانشان به راه مانده بود، جوانان امروزی باید جوابگوی آنها باشند نه پسران من.

سه شهید دادن از یک خانواده کار مهمی نبود، برای این وطن و برای حفظ ناموس های این وطن باید بیش از این ها جوان می دادم، چون ارزش داشت. اما حالا در موقعیتی قرار داریم، اگر بخواهیم امر به معروف کنیم باید زره آهنی بپوشیم که صدمه ای به ما وارد نشود

تهیه و تنظیم: زهرا سلطانی



نوشته شده در یکشنبه 2 مهر 1391 توسط کوثر مجاهد
مقام معظم رهبری

درباره سایت
نویسندگان
آمار سایت
Nasr19