تبلیغات
نگین ولایت - خواهر 2 شهید: سه روز از شهادت برادرم گذشته بود، اما دستانش جان داشت

نگین ولایت
من مست شراب دل روحانی خویشم/مجنون علی رهبر عرفانی خویشم/هرچند حیا می کنم از دلبر دلها/ دلبسته ی دلدار خراسانی خویشم

بزرگ مردتاریخ

جستجو
مطالب اخیر
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث


بالاخره دعای مادر به عرش رسید و حاجت گرفت. لیاقت مادر شهید بودن یکی از آرزوهای او شده بود و هیچگاه فکر نمی کرد که روزی بیاید و دو کبوتر از بام خانه اش به آسمان پرواز کند.

لیلا موذنی، خواهر شهیدان عطاالله و ناصر موذنی از نحوه شهادت برادرانش و داغی که در دل این خانواده ماند، برایمان می گوید: جهانگیر یا همان عطاالله فرزند اول خانواده بود. از بدو تولد بچه خاصی بود، با ایمان و با اعتقاد. با اینکه بعداز انقلاب به دنیا آمده بود اما ارادت خاصی به امام راحل داشت. ارتباط خاص و تنگاتنگی با امام زمان (عج) داشت و ندبه های جمعه اش ترک نمی شد. در خانه به من و خواهر بزرگترم تاکید فراوان به حجاب می کرد و در این خصوص به شدت امر به معروف داشت. ارتباطی که با امام زمان داشت او را از دیدار مولایش بازنگذاشت و لحظه شهادت به فیض زیارت رسیده بود.

عطاالله 18 ساله بود و تازه دیپلم فنی و حرفه ای اش را از مدرسه فیضیه جماران گرفته بود که عزمش را جزم کرد به جبهه برود. از پدر و مادر اجازه گرفت و راهی شد.

دو ماه کردستان بود و به دلیل یکسری از مسایل که از اهل تسنن آنجا دیده بود، نتوانست آنجا بماند و به تهران بازگشت. اوایل ماه رمضان بود و گفت که تصمیم دارد به سربازی برود و بعد ازدواج کند. هنوز ماه مبارک تمام نشده بود که امام پیغام دادند، نگذارید سنگرها خالی بماند و به این ترتیب عطاالله دوباره راهی جبهه شد، اما این بار به اهواز عزیمت کرد.

 
بعد از شهادت رجایی و باهنر خیلی دوست داشت که اسمش را محمدجواد بگذارد و همیشه به مادرم می گفت: سر سفره عقد اسمم را به محمدجواد تغییر خواهم داد.

اولین شهید محل را که آوردند، مادر برای تشییع جنازه رفت و در همان جا از خدا خواسته بود که لیاقت مادر شهید بودن را به او نیز عطا کند و این چنین شد که عطاالله در 9 مرداد 1361 در عملیات رمضان در منطقه کوشک اهواز از ناحیه پهلو و بازوی راست مورد اثابت خمپاره قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت رسید.

هنگامیکه دوستان و همرزمانش که بعداٌ آنها نیز شهید شدند- وسایلش را آوردند، تعریف کردند که عطاالله هنگام شهادت، شهادتینش را گفته است و با لبخندی سرش را بلند کرده، به امام زمان (عج) سلام داده و بعد شهید شده است.

موذنی توضیح می دهد: من در آن زمان 8 سال بیشتر نداشتم و به همین دلیل نمی گذاشتند که به جنازه و تابوت نزدیک شوم. اما از آنجاییکه در آن سن به لطف عطاالله سوره هایی از قرآن را حفظ کرده بودم، تمام نامه های عطا را من برای پدرو مادر می خواندم و جواب می دادم و علاقه شدیدی به او داشتم. با اصرار پدرم این کار صورت گرفت و وقتی در تابوت را باز کردند، لبخندی را روی صورتش دیدم، انگار نه انگار که او شهید شده است و گویی به خوابی عمیق و شیرین فرو رفته است.

خواهر بزرگوار این شهیدان عظیم القدر در ادامه از چگونگی اعزام برادر دوم و نحوه شهادت او توضیح می دهد: عطاالله از همان کودکی با اعتقاد و مصمم بود اما ناصر اینطور نبود، او یکدفعه و در یک میهمانی تغییر رویه داد و عزمش را برای رفتن جزم کرد. یک شب در یک میهمانی با چند نفر از پسران فامیل رفتند که در زیرزمین پینگ پنگ بازی کنند و بعد از چند ساعت دیدیم خبری از آنها نیست، کم کم صدای مناجاتشان از اتاقی دیگر بیرون آمد و بعد از آن، همه آمدند و در میان فامیل نشستند و گفتند ما می خواهیم به جبهه برویم.

به دلیل اینکه یک شهید از خانواده داده بودیم، اجازه نمی دادند ناصر به جبهه برود، از طرفی نیز ناصر کلاس سوم راهنمایی بود و 16 سال بیشتر نداشت. با تمام احترامی که برای پدر و مادر قائل بود، اما هنگامیکه نزد مادر آمد تا اذن میدان بگیرد، مادر گفت اگر اجازه ندهم چه؟ و او گفت اجازه بدهی یا ندهی من می روم، او تصمیمش را گرفته بود. از دوستانش شنیدیم، زمانیکه برای اعزام به فرماندهی رفته است و به او اجازه نداده اند، یک اسلحه برداشته و به فرمانده گفته، اگر اجازه ندهی اول یک گلوله در سینه تو خالی می کنم و بعد خود را می کشم، تا جاییکه زیر صندلی اتوبوس قایم شد و بعد از اینکه نصف مسیر را طی کرده بودند، بیرون آمده بود.

وقتی به منطقه رسید، مشغول اعزام نیروها به منطقه فاو برای عملیات بودند و ناصر برای اینکه خودش را به این عملیات برساند، هم سنش را به دروغ بیشتر گفته بود و هم از او سوال کرده بودند که اولین بار است که در عملیات شرکت می کنی یا نه، جواب داده بود یک بار دیگر شرکت کرده ام. چون اگر متوجه می شدند تازه به میدان آمده، اجازه شرکت در عملیات را به او نمی دادند. این گروه جزو اولین داوطلبانی بودند که وارد فاو شدند و فتح باب کردند و بعد از آن نیروها وارد عملیات شدند.

برای عملیات والفجر 8 به دلیل اینکه فاو یک منطقه آبخیز بود، باید نیروها یکسری آموزش می دیدند و به همین دلیل به ورزشگاه آزادی منتقلشان کردند تا آموزش های لازم شنا و غواصی را به آنها بدهند. راننده ای که این گروه را آورده بود از دوستان پدرم بود یک روز به منزل ما آمد و به پدرم گفت خبر خوشی دارم، ناصر را آورده اند ورزشگاه آزادی. بعد از آن ناصر یک شب به خانه آمد و بار آخری بود که او را دیدیم. من آن سال 12 ساله شده بودم. هنگامیکه می خواست برگردد، یک دوربین یوشیکا داشت، داخل آن فیلم انداخت و داد به من و گفت زمانیکه عطا شهید شد، هیچ کدام به فکر عکس گرفتن نبودیم، این بار که من بروم دیگر برنمی گردم، این دوربین را به تو می بخشم و با این دوربین از من و تابوت من عکس بگیر تا به یادگار بماند.

قبل از عملیات برای مادرم یک نامه نوشته بود که حال ما خوب است، اما به دلیل اینکه عملیات در یک جای مخفی است، ما هیچ ارتباطی نمی توانیم با بیرون برقرار کنیم پس دلواپس ما نباشید. ناصر در همان عملیات (والفجر8) در تاریخ 22 بهمن 1364 شهید شد. ما همان روز بعد از راهپیمایی رفتیم بهشت زهرا کنار مزار عطاالله. مادر از همان 22 بهمن دیگر حال و روز خوبی نداشت، با اینکه نامه ناصر 25بهمن به دستش رسید که حال من خوب است، اما این نامه ذره ای شادی در وجود مادر نکاشت. همان روز به خانه خواهر بزرگم دعوت بودیم و من منتظر پدرم بودم که بیاید و برویم. زنگ خانه به صدا در آمد، کمیته ای ها بودند. مادر را صدا کردند و خودم از پشت پنجره نظاره گر بودم. شنیدم که به مادر گفتند، ناصر مجروح شده، اما مادر باور نکرد و هر چه خواستند انکار کنند، فایده ای نداشت. مادر شب قبل از شهادت ناصر خواب دیده بود که عطاالله آمده دنبال ناصر و به او گفته است جای تو در این دنیا تنگ است و باید بیایی آنجا که من هستم.

موذنی از نحوه شهادت ناصر می گوید: تیر به چشمانش اصابت کرده بود و چشمانش از حدقه بیرون زده بود. کاملا برعکس پیکر عطاالله که لبخند بر لب داشت و انگار نه انگار که شهید شده است، پیکر ناصر غرق به خون بود اما با اینکه 22 بهمن به شهادت رسیده بود و 26 بهمن پیکرش را آوردند، خون روی صورتش هنوز تازه بود. مادرم تا بهشت زهرا در آمبولانس ناصر را همراهی کرده بود و تعریف کرد از اینکه دستان او مانند یک انسان زنده جان داشته است.
روحشان شاد و یادشان گرامی باد...

تهیه و تنظیم: زهرا سلطانی




نوشته شده در شنبه 1 مهر 1391 توسط کوثر مجاهد
مقام معظم رهبری

درباره سایت
نویسندگان
آمار سایت
Nasr19