تبلیغات
نگین ولایت

نگین ولایت
من مست شراب دل روحانی خویشم/مجنون علی رهبر عرفانی خویشم/هرچند حیا می کنم از دلبر دلها/ دلبسته ی دلدار خراسانی خویشم

بزرگ مردتاریخ

جستجو
مطالب اخیر
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث

برنامه جشن میلاد کوثر توسط واحد فرهنگی حوزه 148 عارفین روز دوشنبه هفتم اردیبهشت ماه سال جاری در سرای محله کاظم آباد برگزار شد.

طی این مراسم که به مناسبت ولادت باسعادت حضرت فاطمه زهرا 0سلام الله علیها) و بزرگداشت روز زن برگزار شد، بسیجیان حاضر در مراسم پس از گوش سپردن به آیات کلام ا... مجید با پخش سرود جمهوری اسلامی ایران به پرچم میهن عزیزمان أدای احترام کردند.

سخنرانی یکی از اعضای مجلس خبرگان رهبری درخصوص بزرگداشت مقام زن، پخش کلیپ انتخابات و مراسم مدیحه سرایی از عناوین دیگر این برنامه بود.

همچنین در خلال برنامه کارت های قرعه کشی احادیث کوثر همیشه جاری بین شرکت کنندگان توزیع شد و در پایان به قید قرعه هدایایی به رسم یادبود به تعدادی از عزیزان اهداء گردید.

در پایان مراسم از مسئولین مدارس آل یاسین و زهرای مطهر تقدیر شد.

 



نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 توسط کوثر مجاهد

با سلام و تبریک به مناسبت فرا رسیدن ایام پر نور و سرور ولادت بانوی آب و آیینه، حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها)، برنامه های در نظر گرفته شده توسط واحد فرهنگی حوزه 148 عارفین به شرح ذیل اعلام میشود:

-          جمعه     6/2/1392           8 صبح               اعزام به کهف الشهدا

-          یکشنبه   8/2/1392           10 صبح             برگزاری جشن میلاد کوثر                       سرای محله کاظم آباد

-          دوشنبه   9/2/1392           9 صبح               برگزاری طرح نام نیکو برای فرزندان           بیمارستان الغدیر

-          پنجشنبه 12/2/1392         8 صبح               غبارروبی مزار شهدای زن حوزه 148         گلزار شهدا



نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 توسط کوثر مجاهد

در یک نگاه:

1-     برگزاری جلسات فرمانده حوزه با فرماندهان پایگاه های مقاومت

2-     برگزاری جلسات فرمانده حوزه با شورای حوزه مقاومت

3-     برگزاری مراسم میلاد کوثر

4-     برگزاری گرامیداشت ارتحال امام خمینی (ره)

5-     برگزاری گرامیداشت هفته دفاع مقدس

6-      برگزاری گرامیداشت هفته بسیج

7-     برگزاری نشست روشن گری و بصیرت سیاسی

8-     برگزاری نمایشگاه های فرهنگی

9-     برگزاری مسابقات فرهنگی و قرآنی

10- برگزاری اردوهای فرهنگی و زیارتی

11- برگزاری نشست های روانشناسی و پزشکی رایگان

12- برگزاری پیاده روی و کوه پیمایی

13- تشکیل کارگروه امربه معروف و نهی از منکر

14- تشکیل کارگروه تخصصی فرهنگی اجتماعی در حوزه مقاومت

15- تشکیل حلقه های صالحین در پایگاه و حوزه مقاومت

16-  تشکیل مهد مساجد

17- حضور در همایش زنان ایثارگر

18- حضور در تجمع لبیک یا محمد

19- حضور در تجمع زنان عاشورائی

20- حضور در همایش بزرگ شیرخوارگان حسینی

21- حضور در همایش رزمی کاران ذوالفقار

22- جمع آوری کمک های نقدی جهت ساخت صحن مطهر حضرت زهرا (س)

23- جمع آوری کمک های نقدی جهت ساخت مسجد در زاهدان

24- جمع آوری سبد کالا

25- جمع آوری جهیزیه و سیسمونی

26-  تهیه بروشور و وبژه نامه به مناسبت های مختلف

27-  نگارش مقالات فرهنگی اجتماعی توسط خواهران بسیج

28- دیدار و سرکشی از خانواده های شهدای محدوده

29- کسب مقام اول در دو رشته ورزشی توسط خواهران بسیجی در سطح تهران بزرگ

پی نوشت: تعجیل در فرج مهدی فاطمه (عج) صلوات بر محمد و آل محمد (ص)



نوشته شده در جمعه 8 دی 1391 توسط کوثر مجاهد


                                                                                       

السلام ای حضرت سلطان عشق
یا علی موسی الرضا ای جان عشق
السلام ای بهر عاشق سرنوشت
السلام ای تربتت باغ بهشت


به سال های پشت سرم نگاه می کنم، چشمانم را می بندم و به تداعی روزها و خاطراتی می نشینم که لیاقت پیدا می کردم و به پابوس می رفتم. شرح حال و هوای حرم در شب و روز ولادت شاه خراسان سخت است، برای حقیری که حتی در روزهای دیگر سال هم به راحتی لایق زیارت مولا نمی شود، چه رسد به ایام ولادت.

اما آنچه که به نظر می رسد، این است که شهر مقدس مشهد در این روزها باید غرق نور باشد. از کوچه پس کوچه های حرم که گذر می کنی و از اطراف به بهشت می رسی، نوبت به انتخاب مسیر می رسد.

اینجا مشهد است، سرزمینی که همه انتظارش را دارند. سالانه هزاران شاید میلیون ها نفر به زیارت آقا می آیند و می روند و این گنبد طلایی علی بن موسی الرضا (ع) است که در وسط شهر میدرخشد و خودنمایی می کند.

از کدام صحن وارد شوم، هر کدام حال و هوای خود را دارد و خاطرات خاصی را برای آدمی به همراه دارد. صحن امام خمینی، صحن انقلاب، صحن جامع رضوی، صحن غدیر، صحن کوثر، صحن هدایت و ...

پیشنهاد این است که برای ورود باب الجواد را انتخاب کنی «باب الجواد راه ورودی به قلب توست/ حاجت رواست هر که از این راه می رود»

آنچه که جلب توجه می کند و قدم را همانجا محکم می کند تا سلامی از صمیم قلب به آقا بدهی و بعد وارد شوی، گنبد و گلدسته های طلایی است. این خیابان ها نیستند که حرم را احاطه کرده اند، بلکه این حرم سلطان خراسان است که به این شهر و مردمانش نظر دارد. پس فرقی نمی کند که از کدام باب وارد شوی. من از باب الجواد، تو از باب الرضا و دیگری از صحن جامع رضوی.

مهم نیست کجایی، مهم نیست در کدام صحن، کدام بَست و کدام رواق نشسته باشی، مهم نیست نماز زیارت را در کدام گوشه حرم به اقامه بایستی، مهم این است که هرکجا باشی آقا در دل توست. مهم این است که او طلبیده باشد و خوانده باشدت، مهم این است که پایت را که برهنه کردی، اذن دخول را که بر زبان جاری کردی، نگاهت که به گنبد و بارگاه ملکوتی اش افتاد، دست ادب به سینه گذاشتی و سلام دادی، اشک امانت ندهد. آن وقت است که صدای لبیک را در پاسخ به اذن دخولی که قرائت کرده ای می شنوی و می توانی قدم به حرم بگذاری.

اوست که نشسته در نظر و اوست که نشسته در قلب و روح و جانت و اوست که دل را مطمئن می کند و روح را پران و جان را آرام. رضایت را در روح کبوتران می بینم و با سکوت زیارت می کنم و با توجه و اخلاص روحم را به سوی آقایم پرواز می دهم.

صدای درد و دل و هق هق مردم را به گوش جان می شنوی، آن زمان است که دوست داری قطره قطره اشک ها را به تبرک به سر و صورت بِسایی، رو به روی حرم بایستی، گنبد را نگاه کنی و هر چه در دل داری تنها در یک سلام و یک صلوات به زبان جاری کنی...
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع...(

اللّهمَ صَلّ عَلی عَلیّ بن موسَی الرضَا المُرتَضی الامَام التَّقی النّقی و حُجَّتِکَ عَلی من فَوقِ الاَرض و مِن تَحت الثَّری، الصدّیق الشَریف، صَلوۀ کَثیرۀ، تامَۀ زاکیَة مُتواصِلۀ متواتِرَۀ مترادِفَۀ کَاَفضَل ما صَلَّیتَ عَلَی اَحَدٍ مِن اَولِیائِک.


برای درک حال و هوای حرم در شب و روز ولادت اینجا کلیک کنید.

تهیه و تنظیم: زهرا سلطانی



نوشته شده در جمعه 7 مهر 1391 توسط کوثر مجاهد


صحن آیینه، گنبد طلا و مناره های بلند لاجوردی، اینجا شکوهی آفریده اند دیدنی. نوشیدن جرعه ای از سقاخانه حرم به رسم تیمم و تبرک، عطش جان را فرو می نشاند. در این آستانه، بانگ طبل های نقاره خانه، دل های خواب زده را به بیداری نوید می دهد و انبوه دل های بیدار همراه کبوتران حرم به پرواز در می آیند.

احمد اقوام شکوهی متولد 1305 و سرنواز نقاره خانه حضرت است و از 19 سالگی به نقاره زنی مشغول است. می گوید: 66 سال است که هر روز صبح و شب نقاره می زند و افتخار داشته 66 تولد امام رضا را در خدمت نقاره خانه حضرت باشد.

-
آقای اقوام شکوهی فکر می کنید تا کی توفیق نقاره زنی حضرت را داشته باشید؟
من گفته ام که تا وقتی خداوند عمر بدهد و تا زمانیکه حضرت رضا (ع) من را بخواهد، دست از نقاره زنی نمی کشم.

-
چه ساعت هایی نقاره می زنید؟
هر روز صبح و شب. 20 دقیقه قبل از طلوع آفتاب شروع می شود تا زمانیکه آفتاب کاملا طلوع کند و 20 دقیقه مانده به غروب آفتاب شروع می کنیم تا زمانیکه آفتاب کاملا غروب کند. در ایام ولادت 1 ساعت بعد از غروب آفتاب در شب تولد نقاره می زنیم که به نقاره شب عید معروف است و همچنین صبح روز تولد 1 ساعت بعد از طلوع آفتاب نقاره زده می شود که به نقاره روز عید معروف است.

نقاره نوازی که به آن نوبت نوازی و نفیر نوازی نیز گفته می شود، آیین باستان و پیشینه ای کهن دارد و از سالیان دور بر فراز امارات حکام نواخته می شد و از علایم حاکمیت و قدرت بود.

سوابق نقاره خوانی در آستان مقدس رضوی به قرن نهم باز می گردد. آیین نقاره نوازی در بارگاه رضوی که سلطان سریر ارتضاء است به نشان شکوه و جلال آن بارگاه و تکریم آن امام رئوف معمول گردید و جزء رسوم آن حرم مطهر درآمد.

نقارهزنان یازده نفر هستند و به نوبت انجام وظیفه میکنند. در آستان قدس به آنها «عملهی شکوه» میگویند. نقاره به وسیله «طبل» و «کرنا» نواخته میشود. طبلها ذکری ندارند و فقط به عنوان «کوس شادمانه » و همنواز از شروع تا خاتمه با کرناها نواخته میشوند. در صورتی که کرناها ذکری دارند که سینه به سینه تا به امروز نقل شده است و بدین شرح است:
دست اول: «سرنواز»، سردسته کرنا نوازها، کرنا را به طرف گنبد حضرت به عنوان سلام میگیرد و میدمند: «سلطان دنیا و عقبی علی بن موسی الرضا »
پس نوازان که تعداد آنها چهار نفر است، جواب میدهند: «امام رضا»
سرنواز مجدداً با سر کرنا به طرف گنبد حضرت اشاره میکند و چنین مینوازد: «امام رضا»
پس نوازان جواب میدهند: «غریب»
دست دوم: کرنای سرنواز ذکر میکند « مولی مولی مولی علی بن موسی الرضا »
پس نوازان جواب میدهند: «رضا جان»
سرنواز، سر کرنا را به طرف گنبد میگیرد و ذکر میکند: «یا امام غریب، یا امام رضا»
دست سوم: کرنای سرنواز ذکر میکند: «دوران دوران امام رضاست »
در این موقع طبالها به عنوان شادی طبلهای خود را به صدا در میآورند. این طبل به «کوس شادمانه» معروف است.
مجدداً سرنواز ذکر میکند: «دوران دوران امام رضا، دادرس بیچارگان»
پس نوازان پاسخ میدهند: «ای دادرس درماندگان»
موقعی که پس نوازان میخواهند کرنای خود را بر زمین بگذارند، سرنواز میگوید: «فریاد رس»

-
به جبران خدمتی که به نقاره خانه حضرت می کنید، از آقا چی می خواهید؟
هرچه در این خانه خدمت کنم کم کرده ام. تا وقتی که خدا به من عمر دهد و امام رضا (ع) من را به غلامی قبول داشته باشد، خدمت خواهم کرد. 85 ساله هستم و هر چه در طول عمرم داشتم و دارم از امام رضاست. یکی از معجزات امام رضا در زندگی هر روز من این است که وقتی می خواهم صحن هدایت را رد شوم، تا به مناره برسم ناخودآگاه سرعتم زیاد می شود و نمیدانم چگونه این پله ها را بدون هیچ ناراحتی و سختی بالا می آیم و این توفیق حضرت است که بلندی پله های مناره بر من اثری ندارد.

اینجا پله ها همه روزه صبح و شام شاهد قدم هایی هستند که بی قرار و رضا رضا گویان از آنها عبور کرده است.

روزهای سپری شده از زندگی حاج احمد، سرنواز نقاره خانه، آیینه تمام نمای کارستان عشق است. عشقی که در سنین بالای 80 سالگی هنوز هم حاج احمد را صبح و شام به بلندی های حرم می کشاند.

حاج احمد می گوید: صبح ها یک ساعت قبل از شروع نقاره نوازی به بالای مناره می آیم تا طبل ها را امتحان کنم، نماز صبح را همین جا می خوانم، کم کم رفقا می آیند و نقاره نوازی را شروع می کنیم.

خوش به سعادتش، با چه ذوقی از سلام دادن به حضرت سخن می گوید؛ روزی 10-12 مرتبه به حضرت سلام می دهم. وارد صحن که می شوم تا وقتی که از صحن خارج می شوم، چندین بار سلام می دهم. تا به حال نشده که نقاره خانه را تعطیل کنم. هر اتفاقی هم که بیافتد، من آمده ام. اینجا برای من از همه جا افضل تر است.

-
یکی از عنایاتی که حضرت به خانواده شما داشته را می فرمایید؟
کل زندگی من با عنایت حضرت رونق گرفته. یک روز من در حال رفتن به حرم بودم، لباسم را پوشیده بودم که همسرم گفت چند روزه قلبم ناراحته. او را به دکتر فرستادم و خودم راهی حرم شدم. در مسیر بودم که با من تماس گرفت و گفت می تونی بیای درمانگاه؟ وقتی رفتم، دکتر نوار قلب را داد دستم و گفت سریع باید برسونید بیمارستان هاشمی نژاد. به من گفت: چرا با لباس فُرم اومدی؟ گفتم داشتم میرفتم حرم، با لباس نیومدم که تحویلم بگیرید. وقتی فهمید باید برم نقاره خانه گفت تو برو ما خودمون کارهاش رو انجام میدیم. به امام رضا سپردمش و رفتم. کار نقاره خانه که تمام شد برگشتم درمانگاه. دکتر دستش رو گذاشت روی شونه ام گفت همسرت رو ببَر، مشکلی نداره! برای ما هم دعا کن.

-
در شب ولادت از حضرت چه می خواهید عیدی بگیرید؟
من فقط عاقبت به خیری در آخرت رو می خوام، چون در دنیا هر چی دارم، از عنایت حضرت است.

گوش کن، صدای خورشید می آید در فراز و فرود دست ها و در میان تموج آواها و نواها. در هیاهوی حاجت ها و خواسته ها، از فرازستان کرنا و فرودستان نقاره ها. اینجا خانه هشتمین سپیده عصمت است، همانجا که تمام خورشیدها به بهانه زیارت گنبد طلایی اش غروب می کنند.


تهیه و تنظیم: زهرا سلطانی



نوشته شده در پنجشنبه 6 مهر 1391 توسط کوثر مجاهد


                                                                  

شهید غلامعباس یارمحمدی در سال 1314 در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود و در سال 1365 به درجه رفیع شهادت نایل آمد.

خانم یارمحمدی همسر شهید غلامعباس یارمحمدی و دختر عمه شهید است. از وی در مورد خصوصیات اخلاقی و رفتاری شهید که می پرسیم، می گوید: بسیار انسان با ایمان، خانواده دوست و مردم داری بود. نه تنها برای خانواده که برای همسایگان و اقوام نیز احترام خاصی قایل بود.

این همسر شهید صحبت های خود را اینطور ادامه می دهد: از همسرم  5 فرزند برایم به یادگار ماند که 4 دختر و 1 پسر هستند. برای تربیت فرزندانم همه تلاشم را کردم و همانطور که به پدرشان قول داده بودم از این امتحان سربلند بیرون آمدم و امیدوارم در قیامت نیز مورد شفاعتش قرار گیرم.

یارمحمدی از آخرین دیدارش با شهید یارمحمدی می گوید: بار آخری که به منزل آمد از همه حلالیت گرفت و رفت. من معتقدم شهادت این عزیزان قبل از شهادتشان به آنها الهام می شود. آخرین بار مثل همیشه نرفت، خیلی برای همه ما سنگین بود، دختر کوچکم 3 ساله بود و پشت سر پدرش خیلی گریه کرد.

این همسر شهید در ادامه گفت: یک هفته بعد از رفتنش من خواب دیدم؛ رفته بودیم جماران، پیکر شهدا را آوردند و همسر من سوار بر اسب سفید آمد و در جایگاهی که شبیه امامزاده بود قرار گرفت. در همان حالت خواب وقتی شروع به گریه و زاری کردم، دو تا خانم به من گفتند که گریه نکنید، گفتم فرزندانم بدون پدر چه کنند و باز همان خانم ها تاکید کردند که فرزندان شما از فرزندان اباعبدالله که عزیزتر نیستند؛ گریه نکنید چون گریه شما دل دشمن را شاد می کند.

یارمحمدی صحبت هایش را اینطور ادامه می دهد: آن زمان ما تلفن نداشتیم؛ دوسه روز بعد از شبی که این خواب را دیدم، خبر شهادت همسرم را به همسایه مان داده بودند و همانطور که در خواب دیده بودم و به من گفته شده بود؛ چشمه اشکم خشک شد و نتوانستم حتی یک قطره اشک بریزم.

شهید غلامعباس یارمحمدی در سال 1365 در عملیات کربلای یک در منطقه مهران شهید شد.

تهیه و تنظیم: زهرا سلطانی



نوشته شده در پنجشنبه 6 مهر 1391 توسط کوثر مجاهد


                                                                  

روی سرش ابری از آتش است، زیر پایش فرشی از مین، سه‌راه الله‌اكبر مریوان، عمق آب‌های هورالعظیم، سه‌راهی خونین خرمشهر، حوالی كرخه، دریاچه ماهی شلمچه، نمكزارهای فاو، رملستان فكه.

این ها همه توصیفاتی است که برای جانبازان اعصاب و روان یا همان جانبازان موجی می توان گفت. عاشقانی که هنوز بعد از 30 سال در لحظه به لحظه خاطراتشان گم می شوند و وقتی به این دنیا باز می گردند، هیچ چیز به یاد ندارند.
فضه شعبانی همسر جانباز علی پورمحسنی متولد 1341است که در عملیات کربلای 5 دچار موج انفجار شده. وی از نحوه آشنایی و ازدواجشان می گوید: خواهر علی همسایه ما بود و تیر ماه 1369 از من برای برادرش خواستگاری کرد. آن زمان علی جانباز بود و خانواده ام وقتی متوجه شدند که علی جانباز است هیچ مخالفتی نداشتند بلکه یکی از آیتم های مثبتی که باعث شد تا خانواده ام او را به دامادی قبول کنند همین عنوان جانبازی اش بود.

نظر شخصی خودم نیز این بود و هست که افرادی که به جبهه رفته اند و یا جانباز شده اند انسان هایی باغیرت و خانواده دوست اند.

در طول این 21 سال اعتقادم به من ثابت کرد که افرادیکه خالصانه و با نیت قلبی به جبهه رفتند، خداترس هستند.
شعبانی درخصوص سختی هایی که در زندگی جانبازان وجود دارد، توضیح داد: سختی و مشکلات در همه زندگی ها هست و شاید بشود گفت که در زندگی جانبازان کمی بیشتر از افراد عادی است. عده ای از جانبازان از نظر جسمی آسیب دیده اند اما یکی مثل همسر من با مشکل روحی و روانی دست و پنجه نرم می کند و خیلی بیشتر از همرزمانش عذاب می کشد و من معتقدم همسر یک جانباز موجی اگر ایثاری هم انجام می دهد؛ آن ایثار را صبر تشکیل داده است.

شعبانی درخصوص مشکلات جانبازان می گوید؛ مشکلات جانبازان در جامعه این است که از ارزش و ابهت آن دوران افتاده اند، ابهتی را که در سال های پس از جنگ داشتند، دیگر ندارند و معضلی که بیش از حد عذابشان می دهد، همین بدحجابی هاست.

به عنوان همسر یک جانباز توقع دارم که این انسان ها درک شوند. شاید جامعه برای جانبازانی که نقص عضو دارند بتواند خدمتی انجام دهد، اما جانبازانی که مشکل روحی و روانی دارند فقط و فقط احتیاج به درک متقابل دارند.
افرادیکه راهی جبهه شدند بلا استثناء آسمانی بودند؛ عده ای رفتند و به وصال رسیدند اما عده ای ماندند تا رسالتی را که بر دوششان محول شده است را به سرانجام رسانند.

متاسفانه باید گفت از عملکرد مسوولان در این زمینه راضی نیستم، هیچ امکاناتی برای این افراد گذاشته نشده است. حتی همسر من برای ثبت کردن جانبازی اش نیز به بنیاد جانبازان نرفته بود و در حال حاضر حتی نمی داند جانبازی اش چند درصد است، با این حال، چند ماه پیش که به اصرار یکی از همرزمانش به بنیاد مراجعه کرد تا نامه ای برای یکی از سازمان ها بگیرد و ثابت شود که او جانباز است، متوجه شد که به دلیل اینکه تا بحال به بنیاد مراجعه نکرده، پرونده جانبازی اش را باطل کرده اند.

خُب به نظر من این مساله یک فاجعه است؛ همسر من و امثال او اگر پیگیر جانبازیشان نشده اند به این دلیل بوده است که با خدا معامله کرده اند، اجر این افراد نزد خدا محفوظ است اما این نوع برخورد صحیح نیست.

یکی از خاطرات تلخی که هیچ وقت در زندگی فراموش نخواهم کرد این است که؛ در یکی از دوره هایی که علی به شدت دچار خستگی روحی شده بود، برای پا بوس امام رضا (ع) و عوض شدن حال و هوایش به مشهد رفتیم. از آنجایی که علی هیچوقت زمان موج گرفتگی اش را به خاطر نمی آورد و به همین دلیل راضی نمی شود که به دکتر برویم، نیمه شب در خواب شروع به داد و فریاد کرد، برای اینکه به او ثابت کنم چقدر حالش بد است و احتیاج به معالجه دارد، دوربین فیلمبرداری را برداشتم که از او فیلم بگیرم، به محض اینکه نور چراغ دوربین به صورتش افتاد، بیدار شد، فریادی کشید و زیر میز ناهارخوری پناه گرفت. چاقویی را برداشت و به سمت من حمله ور شد، نمی دانم شاید آن زمان من را هم یکی از سربازان عراقی فرض می کرده است. خیلی تلاش کردم تا توانستم چاقو را از او بگیرم و به او ثابت کنم که او در جبهه نیست و خبری از دشمن و سرباز عراقی نیست و من همسرش هستم. بعد از اینکه خوابید و از خواب بیدار شد هیچ چیز را به خاطر نمی آورد، حتی زمانیکه فیلم را هم دید باز هم باور نمی کرد که خودش باشد.

فرزندانم را طوری تربیت کردم که هیچ گاه این اتفاقات را به روی پدرشان نیاورند و حتی لحظه ای که موج انفجار اعصاب علی را درگیر می کند، فرزندانم هیچ دخالتی نمی کنند تا پدرشان آرام شود.

اگر قرار باشد واژه جانباز را با واژه ای دیگر معنا کنید چه می گویید؟ به نظر من جانباز یعنی ایثار .

تهیه و تنظیم: زهرا سلطانی



نوشته شده در چهارشنبه 5 مهر 1391 توسط کوثر مجاهد


                                                                       

شهید صفر شعبانی در تاریخ 1347.4.1 در تهران متولد شد و در تاریخ 1366.4.14 در عملیات نصر 4، در منطقه ماووت عراق به فیض عظیم شهادت نایل آمد.

نفیسه شعبانی، خواهر این شهید بزرگوار از آن دوران می گوید؛ من 13 ساله بودم که برادرم شهید شد. صفر بیشتر منطقه بود و زمانی هم که به مرخصی می آمد در خانه نمی ماند، یا در پایگاه و یا در مغازه کنار دست پدرم بود به همین دلیل خاطره کلی از او به یاد ندارم، اما یادم می آید که خیلی آرام و کم صحبت بود.

از نظر اعتقادی بسیار فرد معتقدی بود و علاقه زیادی به امام داشت. به همین دلیل هنگامی که جوانان محل عزمشان را برای رفتن به جبهه جزم کردند، او هم علاقه شدیدی به رفتن نشان داد. سال 1360 که عموی بزرگم به جبهه رفت، خیلی به آن سمت کشیده شد و با شهادت عمو محکم تر و استوارتر روی حرفش ایستاد و با تمام مخالفتی که پدر و مادرم داشتند، در نهایت شناسنامه اش را دست کاری کرد و بالاخره راهی منطقه شد.

در عملیات های مختلف حضور داشت و آرپیجی زن بود. در یکی از عملیات ها شیمیایی شد، در عملیاتی دیگر به پایش ترکش خورد و در نهایت در عملیات نصر 4 به درجه رفیع شهادت رسید.

شعبانی در ادامه می گوید: شهادتش را 3-4 روز بعد از آن به ما خبر دادند. در عملیات نصر 4، هیچ شهیدی را به عقب بر نمی گرداندند و اگر پیکر شهید در منطقه می ماند، گمنام می شد. هنگامیکه صفر شهید می شود، دوستانش که در جریان بوده اند که او تک پسر خانواده است. پیکر او در پتویی می پیچند و با هر سختی که بوده به پشت جبهه می فرستند. هنگامیکه پیکر صفر به معراج می رسد، به دلیل اینکه سر در بدن نداشته، قابل شناسایی نبوده است. به همین دلیل تا شناسایی کامل به خانواده چیزی نمی گفتند و هر بار یکی از همسایه ها را برای شناسایی به معراج می بردند تا اینکه بعد از چند بار رفت و آمد از ترکشی که در عملیات های قبلی به پایش اصابت شده بود توانستند تشخیص دهند که این پیکر مربوط به صفر شعبانی است.

حال و هوای خانه را بعد از شهادت برادر خوب به خاطر دارد و ادامه می دهد: شهادت صفر نه تنها برای خانواده بلکه برای تمامی اهل محل سخت بود. صفر تک پسر معتمد محل بود و بی نهایت برای اهالی و بزرگان محل احترام قائل بود. حتی زمانیکه خودش هم در مرخصی بود برای همرزمانش در منطقه خوراکی و وسایل مورد نیازشان را می فرستاد.
خواهر شهید شعبانی از زمانیکه وسایل برادرش را بازگرداندند، تعریف می کند و می گوید: به دلیل اینکه وسایل به دست مادرم نرسد، ساک را به مغازه پدرم بردند و وقتی همسایه ها متوجه شدند هر کدام وسیله ای را برای تبرک بردند و از وسایل شهید فقط یک دست لباس، انگشتر، جانماز و قرآنش به خانواده رسید که آن هم برای اینکه موجب زنده شدن خاطرات برای مادر نشود بین خواهران تقسیم شد و قرآنش را در حجله بالا سر مزارش گذاشتیم.

جالب است بدانید همسایه ها و جوانان محل هر گره ای که در کارشان می افتد، جانماز صفر را به امانت می برند و بعد از گره گشایی باز می گردانند.

روز مراسم هفتم شهید بود که نامه آخرش به دست زن عمویم (همسر شهید قربانعلی شعبانی) رسید و در آن طلب حلالیت کرده بود و گویی به خودش هم الهام شده بود که در این عملیات به شهادت خواهد رسید. دوستانش نیز تعریف کردند که در همان منطقه روی سنگی نوشته بود شهید صفر شعبانی و به دوستانش گفته بود که من در این عملیات به شهادت می شرسم.

وی همچنین اضافه کرد: هر بار که به مرخصی می آمد، هنگام بازگشت پشت سرش آب می ریختیم اما آخرین باری که به خانه آمد و لحظه ای که می خواست بازگردد، در خانه را محکم گرفته بود که خواهرانم پشت سرش آب نریزند و التماس می کرد که اینبار می خواهم شهید شوم، هر بار که رفته ام به نوعی با مجروحیت برگشته ام اما دلم برای دوستانم تنگ شده و دیگر نمی خواهم برگردم.

علاقه شدیدی داشت که پیکرش با پیکر شهید همرزمانش در یک قطعه دفن شود و بالاخره به آرزویش رسید و جسم پاکش در قطعه 29 گلزار شهدای بهشت زهرا آرام گرفت.

شعبانی در خصوص فضای فعلی جامعه و برخورد با خانواده شهدا ادامه می دهد: به نظر می رسد شهدا در جامعه خیلی کمرنگ شده اند و این تقصیر جوانان و خانواده هایشان نیست. من معتقدم خود ما مقصر هستیم و نتوانسته ایم شهدا را آنطور که باید و شاید به جوانان بشناسانیم. اکثرا خانواده شهدا را با سهمیه دانشگاه و حقوق شهید و سنوات بنیاد شهید می شناسند، در حالیکه شهید با اعتقاد شخصی اش به جبهه رفت و برای ارزش ها و آرمان های امام جنگید و برای ما همین مهم است نه نیازهای مادی و روزمرگی ها...

وی از عملکرد دولت دهم می گوید: عملکرد دکتر احمدی نژاد در دولت نهم (دوره اول ریاست جمهوری) خیلی قابل ملاحظه تر از دولت دهم بود. در دولت های قبل از نهم و دهم صحبتی از شهدا نمی شد اما در این دو دوره نام شهید برجسته تر شد.

نفیسه شعبانی، خواهر شهید صفر شعبانی تاسف خود را از وضعیت بد و نابهنجار بی حجابی ابراز می کند و ادامه می دهد: شهدا برای اعتقاد و دفاع از ناموس­شان به جبهه رفتند و شهید شدند اما بی غیرتی مردان ما امروزه آنقدر چشمگیر شده است که احتیاجی به توضیح ندارد.

پدری که دخترش را نیمه عریان به خیابان می آورد و شوهری که همسرش را مانند عروسک های فرنگی به جامعه عرضه می کند، چگونه می توانند جوابگوی خون شهدا باشند. همه این معضلات به دلیل عملکرد نامطلوب مدیران فرهنگی در دولت های قبلی است.

خواهر بزرگوار شهید شعبانی در پایان به شناخت ارزش ها و تفکرات شهدا اشاره کرد و افزود: همانطور که فرزندان ما به دروسی مثل علوم و ریاضی احتیاج دارند و به نحو احسن به آنها آموزش داده می شود؛ شناخت شهدا و فرهنگ شهادت نیز باید از همان دوران ابتدایی به فرزندان این مرز و بوم آموزش داده شود.

تهیه و تنظیم: زهرا سلطانی



نوشته شده در سه شنبه 4 مهر 1391 توسط کوثر مجاهد


هر دو عزیزش را در عملیات والفجر 8 تقدیم اسلام و انقلاب کرد و هیچگاه از این امر ناراحت نبود. از وقتی که دو فرزندش را راهی جبهه کرده بود هر روز منتظر خبر شهادتشان بود.

فاطمه پرور، مادر بزرگوار شهیدان عرب علی و عبدالله قابل از نحوه اعزام پسرانش به جبهه برایمان می گوید: فرزندانم را از بچگی با راه اسلام و دین تربیت کردم و راه امام شناسی را به خوبی به آنها تعلیم دادم. به سنی رسیده بودند که امام فرمان جنگ داده بود و هر کدام از آنها از دیگری سبقت می گرفت تا به جبهه برود. شرطی که برایشان گذاشتیم، این بود که هر کدام در درس هایشان نمره بیشتری کسب کند، او را به جبهه می فرستیم.

وی ادامه می دهد: عبدالله متولد 1345 بود و علی متولد 1346 بود. علی بیمار شده بود و یک هفته در خانه بستری بود، بعد از یک هفته که به مدرسه رفت، متوجه شده بود که مهلت ثبت نام دانش آموزان برای اعزام به جبهه رو به اتمام است و فردای آن روز بچه ها اعزام می شوند. دوان دوان و نفس زنان به خانه آمد و نامه ای را به دستم داد، رضایت نامه جبهه بود. در حال امضا کردن نامه بودم که یکی از همسایه ها گفت: خانم قابل چطوری دلت می آید فرزندت را با دستان خودت به دل دشمن بفرستی و جوابی که شنید این بود، وقتی خدا و امام گفته اند که باید جوانان به جبهه بروند، من حرفی برای گفتن ندارم، من هرچقدر که بچه هایم را دوست داشته باشم، خدا آنها را بیشتر از من دوست دارد.

وی همچنین اضافه کرد: علی را راهی جبهه کردم و بعد از آن عبدالله عازم شد. علی به جنوب رفت و عبدالله به کردستان. هیچ زمانی فرا نمی رسید که این دو برادر با هم به مرخصی بیایند. هیچ عید و مناسبتی علی و عبدالله را کنار هم نمی دیدیم، حتی برای مراسم عقد خواهرشان یکی از آنها آمد و برای مجلس عروسی یکی دیگرشان.
یک بار که به طور اتفاقی با هم به مرخصی آمدند، گفتم هر دو با هم بر نگردید و جواب شنیدم که اگر لازم باشد حتی شما و پدر هم نباید در خانه بنشینید. من آن زمان در سپاه در امور پشت جبهه خدمت می کردم، اما به گفته پسرانم اگر لازم بود آمادگی رفتن به جبهه را هم داشتم.

عبدالله در عملیات عاشورا مجروح شد و به مشهد منتقل شد. بعد از کمی استراحت که سلامتش بازگشت، دوباره عازم منطقه شد و برای دومین بار در عملیات خیبر مجروح شد، حدود دو هفته خانه بود و باز هم رفت.

وی از نحوه شهادت فرزندانش و زمانیکه خبر شهادتشان را به خانواده دادند، توضیح می دهد: روز ششم بهمن ماه سال 64 آخرین مرخصی را با هم آمدند و عازم شدند. بعد از آن ما دیگر از آنها خبری نداشتیم، تا اینکه روز 15 بهمن نامه ای به دستم رسید. دست خط علی و عبدالله را می شناختم، اما آن نامه با خط آنها نوشته نشده بود، خبر از سلامتی‌شان داده بود و توصیه کرده بود که نگران حالشان نباشیم. به نامه مشکوک شدم، اما در این رابطه به پدرشان چیزی نگفتم.

در تاریخ 18 بهمن ماه امتحان داشتم، در کتاب هایی که می خواندم بی نهایت صحبت از شهدا و مقام شهید شده بود. با اینکه خیلی محکم و استوار بودم و حتی از زمانیکه علی و عبدالله را به جبهه فرستادم، منتظر شهادتشان بودم، اما این مطالب هم قویترم کرد.

علی و عبدالله به اتفاق 2 نفر دیگر از بچه های محل در 25 اسفند 64 در عملیات والفجر 8 شهید شدند- تاریخ شهادت را بعداً فهمیدیم- 28 بهمن بود و من هنوز از فرزندانم خبر نداشتم، بی خبری از هر دردی بدتر است. همان روز متوجه مجروح شدن یکی از پسران محل شدم و برای اینکه جویای حالش شوم به منزلشان رفتم. دلم خیلی آشوب بود، اضطراب داشتم، به محض اینکه چشمم در چشمان حمید افتاد، انگار یکی به من گفت، یکی از پسرانت شهید شده اند. حمید انکار می کرد، اما من مطمئن بودم همان روز پیکر شهید عبدالله را به تهران منتقل کرده بودند و ما بی اطلاع بودیم- هیچ نگرانی به دلم راه نمی دادم، اما باید متوجه می شدم که کدام یک از آنها شهید شده اند. چادر نمازم سرم بود که برادران سپاه زنگ در را زدند، خبر شهادت عبدالله را که دادند، دلم آرام گرفت.

با همان چادر رنگی از میهمانانم پذیرایی می کردم تا حدی که خیلی ها نمی دانستند که من مادر شهید هستم یا میهمان روحیه ام خیلی خوب بود- هنوز از علی خبر نداشتیم. شب مراسم هفتم عبدالله فرا رسیده بود و هیچ کس خبری از علی نداشت. شبی که قرار بود فردای آن شب برای عبدالله مجلس ختم بگیریم، سر سجاده نشستم و با علی کلی صحبت کردم و از او خواستم که خودش را برای مراسم برادرش برساند. به او گفتم که عبدالله دیگر برادری ندارد و تو باید صاحب عزایش باشی.

همان شب خواب دیدم که عبدالله پسر شهیدم- با یک دست زیر یک جنازه را گرفته و در حال تشییع است. فردای آن شب یعنی صبح روز هفتم عبدالله خبر شهادت علی را نیز برایم آوردند و مراسم تشییع جنازه علی همزمان شد با مجلس هفتم عبدالله.

پرور از لحظه تحویل گرفتن وسایل فرزندانش می گوید: ساک وسایلشان را که آوردند باز هم صبور بودم، خیلی معمولی وسایل را تحویل گرفتم اما به محض اینکه در ساک را باز کردم بغض این مدت ترکید و اشکم سرازیر شد، تا می توانستم جلوی دیگران گریه نمی کردم چون وصیت فرزندانم این بود که در جمع گریه نکنید چون گریه شما دشمن را شاد می کند. هنوز وسایلشان را همانطور که آمده بود، دست نخورده نگه داشتم و هرگاه احساس دلتنگی می کنم با بچه هایم به درد و دل می نشینم.

وی در خصوص وضعیت جامعه و برخورد با خانواده شهدا اظهار داشت: از آنجاییکه فرهنگ شهادت از جامعه ما رخت بربسته است و همه صحبت ها بوی شعار و ریا می دهد، جوانان هم دیگر توجهی به این مسایل ندارند و محق هم هستند. فرهنگ امام، جهاد و شهادت باید برای نسل سومی ها بازگو شود.

خانواده شهدا از مسوولین توقع مالی ندارند، اکثریت آنها به لطف خدا از نظر مالی تامین هستند، اما رسیدگی معنوی به این خانواده ها خیلی کم است. خانواده هایی وجود دارند که باید به آنها توجه شود.

جنگ هشت سال دفاع مقدس نباید در یک هفته ختم شود. جوانان امروزی در یک هفته حتی یک روز جنگ را هم نمی فهمند. دفاع مقدس و یاد شهدا باید در طول سال به روح جوانان تغذیه شود. جوانان آنطور که باید اسلام را بشناسند، نشناختند و مشکل اصلی جامعه همین است.

اساتید در دانشگاه ها و مربیان در مدارس باید همه سعی و تلاششان را برای شناساندن آرمان های امام و شهدا به نسل سومی ها بگذارند. اما متاسفانه با تهاجم فرهنگی که همه را درگیر کرده است، اغلب اساتید دانشگاه ها هم سعی در فراموشی آن دوران دارند.


تهیه و تنظیم: زهرا سلطانی



نوشته شده در دوشنبه 3 مهر 1391 توسط کوثر مجاهد


صحبت کردن از پرپر شدن سه لاله از یک گلدان شاید به زبان کار ساده ای باشد، اما داغی که بر دل صاحب آن گلدان می ماند، وقتی که جای خالیشان را در گلدان خالی به نظاره می نشیند، شنیدنی است.

بانو سلطان دادپور مادر شهیدان، مجتبی، مرتضی و محمود پایدارفرد است. مادری که به فرزندانش توصیه کرده بود به هیچ عنوان نگذارید اسلحه برادرتان روی زمین بماند. این سه برادر نیز چه زیبا توصیه مادر را به گوش جان سپردند و تا لحظه آخر استقامت کردند و هر سه با نوای لبیک یا حسین به لقاء الله پیوستند.

بانو سلطان دادپور درباره نحوه شهادت فرزندانش می گوید: هر سه فرزند من داوطلبانه به جبهه رفتند و هرسه در یک زمان و در یک منطقه حضور داشتند. مجتبی شهید اول خانواده است. 18 ساله بود و در عملیات والفجر مقدماتی (والفجر 1) در 24 فروردین 1362 شهید شد.

مرتضی، 20 ساله بود و تازه دیپلم گرفته بود، در همان عملیات والفجر 1 مجروح شد، پنج ماه به خانه برگشت و دوباره عازم جبهه شد و بعد از دو ماه در عملیات والفجر 4 در منطقه پنج وین در تاریخ 16 آبان 1362 به شهادت رسید.

محمود که شهید سوم خانواده است زمان شهادت 24 سال داشت تازه از سربازی برگشته بود که عازم جبهه شد. چند بار مجروح شد، اما از پا ننشست و دوباره رفت و در نهایت سال 1365در عملیات کربلای 5 در شلمچه به درجه رفیع شهادت رسید.

 من به پسرانم توصیه می کردم که اگر می خواهید از شما راضی باشم و مورد آمرزش خدا قرار گیرید، نگذارید اسلحه برادرتان روی زمین بماند، تا آخرین نفس راهتان را ادامه دهید و عقب نشینی نکنید.

وی در خصوص حال و هوای خانه هنگامی که ساک و وسایل فرزندانش را آوردند، توضیح داد: شهید اولم (مجتبی) در شمال فکه شهید شد و به دلیل اینکه نمی توانستند پیکر شهدا را به پشت جبهه منتقل کنند، یازده سال در خاک دشمن ماند، بعد از یازده سال پیکرش را آوردند-پیکری که باقی نمانده بود- اما وسایلش به دستمان رسید.

وسایل شهید دومم (مرتضی) را که آوردند من آن زمان مادر پیری داشتم من و مادرم در خانه تنها بودیم. زنگ در را زدند، رفتم و ساک وسایل را تحویل گرفتم. آن لحظه برایم حتی از خبر شهادت مرتضی هم سخت تر بود، نه اینکه یاد خاطراتش و برگشت وسایلش برایم سنگین باشد، بلکه یاد لحظه ای افتادم که اسب امام حسین (ع) بدون سوار به خیمه ها برگشت. آن لحظه یاد زینب کبری و صبر او افتادم، حالا وسایل پسر من بدون صاحب برگشته بود. ساک را داخل آشپزخانه گذاشتم و در حال گریه کردن بودم که مادرم متوجه شد، پرسید چرا گریه می کنی، گفتم مرتضی برایمان سوغات فرستاده همینطور که ساک را باز می کرد زیر لب گفت اگر همه جوانان وطن را هم گردن بزنند، باز هم جوابگوی یک تار موی علی اکبر (ع) نمی شود.

زمانی که وسایل شهید سومم (محمود) را آوردند، خیلی منقلب نشدیم؛ محمود بارها و بارها مجروح شده بود و بار آخری که از بیمارستان مرخص شده بود، یک اورکت نظامی به امانت گرفته بود و عازم جبهه شده بود. زمانی که وسایلش را آوردند به آن ماموری که آمده بود، گفتم باید یک اورکت هم در وسایلش باشد، چرا نیست. آن لباس را از بیمارستان به امانت گرفته بود به هر طریقی است، پیگیری کنید و آنرا به بیمارستان برگردانید.

دادپور در خصوص وضعیت حجاب و نارضایتی خانواده شهدا از این وضعیت اضافه کرد: جوانان ما پرپر شدند که نام اسلام زنده بماند و مملکت ایران سر و سامان بگیرد، اما با این وضعیتی که درجامعه مشاهده می کنیم، جوانان به طور علنی به شهدا و امام شهدا دهن کجی می کنند.

فرزندان من محصل بودند و مقامی نداشتند، اما این خاک ها خون دکترها و مهندس هایی را در خود غرق کرده است که فرزند داشتند و چشم همسرانشان به راه مانده بود، جوانان امروزی باید جوابگوی آنها باشند نه پسران من.

سه شهید دادن از یک خانواده کار مهمی نبود، برای این وطن و برای حفظ ناموس های این وطن باید بیش از این ها جوان می دادم، چون ارزش داشت. اما حالا در موقعیتی قرار داریم، اگر بخواهیم امر به معروف کنیم باید زره آهنی بپوشیم که صدمه ای به ما وارد نشود

تهیه و تنظیم: زهرا سلطانی



نوشته شده در یکشنبه 2 مهر 1391 توسط کوثر مجاهد

تقدیم به همه ی دوستانی که دل های مشتا قشان درتب وتاب روزهای خوب مدرسه بی قراری می کند.


                                                                     

اولین روز دبستان بازگرد                            کودکی ها ، شاد و خندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی                          بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند                             یادگاران کهن مانا ترند

درس های سال اول ساده بود                       آب را بابا به سارا داده بود

درس پندآموز روباه و خروس                        روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است                      سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود                       فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید                        ریزعلی پیراهن از تن می‌درید

تا درون نیمکت جا می شدیم                      ما پر از تصمیم کبری می‌شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم                      یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت                  دوشمان ازحلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود                            برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ               خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید                      بازهم در کوچه فریادم کنید

همکلاسی های درد و رنج و کار                    بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه ی سیگار سرد                        کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود                       جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم                لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش                            یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر                    یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من                     بازگرد این مشق ها راخط بزن



نوشته شده در شنبه 1 مهر 1391 توسط کوثر مجاهد


بالاخره دعای مادر به عرش رسید و حاجت گرفت. لیاقت مادر شهید بودن یکی از آرزوهای او شده بود و هیچگاه فکر نمی کرد که روزی بیاید و دو کبوتر از بام خانه اش به آسمان پرواز کند.

لیلا موذنی، خواهر شهیدان عطاالله و ناصر موذنی از نحوه شهادت برادرانش و داغی که در دل این خانواده ماند، برایمان می گوید: جهانگیر یا همان عطاالله فرزند اول خانواده بود. از بدو تولد بچه خاصی بود، با ایمان و با اعتقاد. با اینکه بعداز انقلاب به دنیا آمده بود اما ارادت خاصی به امام راحل داشت. ارتباط خاص و تنگاتنگی با امام زمان (عج) داشت و ندبه های جمعه اش ترک نمی شد. در خانه به من و خواهر بزرگترم تاکید فراوان به حجاب می کرد و در این خصوص به شدت امر به معروف داشت. ارتباطی که با امام زمان داشت او را از دیدار مولایش بازنگذاشت و لحظه شهادت به فیض زیارت رسیده بود.

عطاالله 18 ساله بود و تازه دیپلم فنی و حرفه ای اش را از مدرسه فیضیه جماران گرفته بود که عزمش را جزم کرد به جبهه برود. از پدر و مادر اجازه گرفت و راهی شد.

دو ماه کردستان بود و به دلیل یکسری از مسایل که از اهل تسنن آنجا دیده بود، نتوانست آنجا بماند و به تهران بازگشت. اوایل ماه رمضان بود و گفت که تصمیم دارد به سربازی برود و بعد ازدواج کند. هنوز ماه مبارک تمام نشده بود که امام پیغام دادند، نگذارید سنگرها خالی بماند و به این ترتیب عطاالله دوباره راهی جبهه شد، اما این بار به اهواز عزیمت کرد.

 
بعد از شهادت رجایی و باهنر خیلی دوست داشت که اسمش را محمدجواد بگذارد و همیشه به مادرم می گفت: سر سفره عقد اسمم را به محمدجواد تغییر خواهم داد.

اولین شهید محل را که آوردند، مادر برای تشییع جنازه رفت و در همان جا از خدا خواسته بود که لیاقت مادر شهید بودن را به او نیز عطا کند و این چنین شد که عطاالله در 9 مرداد 1361 در عملیات رمضان در منطقه کوشک اهواز از ناحیه پهلو و بازوی راست مورد اثابت خمپاره قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت رسید.

هنگامیکه دوستان و همرزمانش که بعداٌ آنها نیز شهید شدند- وسایلش را آوردند، تعریف کردند که عطاالله هنگام شهادت، شهادتینش را گفته است و با لبخندی سرش را بلند کرده، به امام زمان (عج) سلام داده و بعد شهید شده است.

موذنی توضیح می دهد: من در آن زمان 8 سال بیشتر نداشتم و به همین دلیل نمی گذاشتند که به جنازه و تابوت نزدیک شوم. اما از آنجاییکه در آن سن به لطف عطاالله سوره هایی از قرآن را حفظ کرده بودم، تمام نامه های عطا را من برای پدرو مادر می خواندم و جواب می دادم و علاقه شدیدی به او داشتم. با اصرار پدرم این کار صورت گرفت و وقتی در تابوت را باز کردند، لبخندی را روی صورتش دیدم، انگار نه انگار که او شهید شده است و گویی به خوابی عمیق و شیرین فرو رفته است.

خواهر بزرگوار این شهیدان عظیم القدر در ادامه از چگونگی اعزام برادر دوم و نحوه شهادت او توضیح می دهد: عطاالله از همان کودکی با اعتقاد و مصمم بود اما ناصر اینطور نبود، او یکدفعه و در یک میهمانی تغییر رویه داد و عزمش را برای رفتن جزم کرد. یک شب در یک میهمانی با چند نفر از پسران فامیل رفتند که در زیرزمین پینگ پنگ بازی کنند و بعد از چند ساعت دیدیم خبری از آنها نیست، کم کم صدای مناجاتشان از اتاقی دیگر بیرون آمد و بعد از آن، همه آمدند و در میان فامیل نشستند و گفتند ما می خواهیم به جبهه برویم.

به دلیل اینکه یک شهید از خانواده داده بودیم، اجازه نمی دادند ناصر به جبهه برود، از طرفی نیز ناصر کلاس سوم راهنمایی بود و 16 سال بیشتر نداشت. با تمام احترامی که برای پدر و مادر قائل بود، اما هنگامیکه نزد مادر آمد تا اذن میدان بگیرد، مادر گفت اگر اجازه ندهم چه؟ و او گفت اجازه بدهی یا ندهی من می روم، او تصمیمش را گرفته بود. از دوستانش شنیدیم، زمانیکه برای اعزام به فرماندهی رفته است و به او اجازه نداده اند، یک اسلحه برداشته و به فرمانده گفته، اگر اجازه ندهی اول یک گلوله در سینه تو خالی می کنم و بعد خود را می کشم، تا جاییکه زیر صندلی اتوبوس قایم شد و بعد از اینکه نصف مسیر را طی کرده بودند، بیرون آمده بود.

وقتی به منطقه رسید، مشغول اعزام نیروها به منطقه فاو برای عملیات بودند و ناصر برای اینکه خودش را به این عملیات برساند، هم سنش را به دروغ بیشتر گفته بود و هم از او سوال کرده بودند که اولین بار است که در عملیات شرکت می کنی یا نه، جواب داده بود یک بار دیگر شرکت کرده ام. چون اگر متوجه می شدند تازه به میدان آمده، اجازه شرکت در عملیات را به او نمی دادند. این گروه جزو اولین داوطلبانی بودند که وارد فاو شدند و فتح باب کردند و بعد از آن نیروها وارد عملیات شدند.

برای عملیات والفجر 8 به دلیل اینکه فاو یک منطقه آبخیز بود، باید نیروها یکسری آموزش می دیدند و به همین دلیل به ورزشگاه آزادی منتقلشان کردند تا آموزش های لازم شنا و غواصی را به آنها بدهند. راننده ای که این گروه را آورده بود از دوستان پدرم بود یک روز به منزل ما آمد و به پدرم گفت خبر خوشی دارم، ناصر را آورده اند ورزشگاه آزادی. بعد از آن ناصر یک شب به خانه آمد و بار آخری بود که او را دیدیم. من آن سال 12 ساله شده بودم. هنگامیکه می خواست برگردد، یک دوربین یوشیکا داشت، داخل آن فیلم انداخت و داد به من و گفت زمانیکه عطا شهید شد، هیچ کدام به فکر عکس گرفتن نبودیم، این بار که من بروم دیگر برنمی گردم، این دوربین را به تو می بخشم و با این دوربین از من و تابوت من عکس بگیر تا به یادگار بماند.

قبل از عملیات برای مادرم یک نامه نوشته بود که حال ما خوب است، اما به دلیل اینکه عملیات در یک جای مخفی است، ما هیچ ارتباطی نمی توانیم با بیرون برقرار کنیم پس دلواپس ما نباشید. ناصر در همان عملیات (والفجر8) در تاریخ 22 بهمن 1364 شهید شد. ما همان روز بعد از راهپیمایی رفتیم بهشت زهرا کنار مزار عطاالله. مادر از همان 22 بهمن دیگر حال و روز خوبی نداشت، با اینکه نامه ناصر 25بهمن به دستش رسید که حال من خوب است، اما این نامه ذره ای شادی در وجود مادر نکاشت. همان روز به خانه خواهر بزرگم دعوت بودیم و من منتظر پدرم بودم که بیاید و برویم. زنگ خانه به صدا در آمد، کمیته ای ها بودند. مادر را صدا کردند و خودم از پشت پنجره نظاره گر بودم. شنیدم که به مادر گفتند، ناصر مجروح شده، اما مادر باور نکرد و هر چه خواستند انکار کنند، فایده ای نداشت. مادر شب قبل از شهادت ناصر خواب دیده بود که عطاالله آمده دنبال ناصر و به او گفته است جای تو در این دنیا تنگ است و باید بیایی آنجا که من هستم.

موذنی از نحوه شهادت ناصر می گوید: تیر به چشمانش اصابت کرده بود و چشمانش از حدقه بیرون زده بود. کاملا برعکس پیکر عطاالله که لبخند بر لب داشت و انگار نه انگار که شهید شده است، پیکر ناصر غرق به خون بود اما با اینکه 22 بهمن به شهادت رسیده بود و 26 بهمن پیکرش را آوردند، خون روی صورتش هنوز تازه بود. مادرم تا بهشت زهرا در آمبولانس ناصر را همراهی کرده بود و تعریف کرد از اینکه دستان او مانند یک انسان زنده جان داشته است.
روحشان شاد و یادشان گرامی باد...

تهیه و تنظیم: زهرا سلطانی




نوشته شده در شنبه 1 مهر 1391 توسط کوثر مجاهد


دفاع مقدس در کلام رهبری

هفته دفاع مقدس نمودار مجموعه ‏ای از برجسته‏ ترین افتخارات ملت ایران در دفاع از مرزهای میهن اسلامی و جانفشانی دلاورانه در پای پرچم برافراشته اسلام و قرآن است. در این مجموعه تابناک، درخشنده‏ ترین و نفیس ‏ترین نگین گرانبها یاد و خاطره شهیدان است. آنها جوانان و جوانمردان رشید و پاک سرشتی بودند که با آگاهی و درک والای خود موقعیت حساس کشور را تشخیص دادند و وظیفه‏ی بزرگ جهاد در راه خدا را مشتاقانه پذیرا شدند. هر ملتی که چنین دلاوران آگاه و شجاعی را در دامان خود پرورده باشد حق دارد به آنان ببالد و آنان را الگوی تربیت جوانان خود در همه دوران‏ها بداند

دفاع مقدس و غرور ملی

هشت سال دفاع جانانه ملت در برابر تجاوز وحشیانه دشمن منشأ غرور ملی پایان‏ ناپذیری برای مردم سلحشور ایران گردید و باعث شد که توطئه مشترک شرق و غرب برای به زانو درآوردن ملت بزرگ ایران به فرصتی برای اثبات توانمندی‏های اسلام و انقلاب و کشور تبدیل شود. رشادت‏های جوانان برومند، انقلاب و نظام را بیمه کرد و نشان داد که با داشتن پشتوانه مردمی و در پرتو حاکمیت اسلام و وحدت نیروها می‏توان هر دشمن خیره سری را ناکام ساخت.

دفاع مقدس و ولایت پذیری

این روزها هنگامی که یادی از دفاع مقدس می‏شود، دنیایی از شرف و حماسه ملتی نجیب و آزاده در اذهان تداعی می‏شود که عطر معنویت و صفای خاصی به ما ارزانی می‏دارد. ملتی که با پرورش رزمندگانی حماسه‏آفرین مفهوم روشن «تعبد در برابر ولایت» را به نمایش گذاشتند و با انگیزه «ادای تکلیف» در پی «مرجع و رهبر» خود سر از پا نشناخته، به جبهه ‏های حق علیه باطل شتافتند و طلوع عشقی بی‏بدیل را ترسیم کردند و به پیروزی بزرگی که حفاظت از وجب به وجب سرزمین اسلامی و صیانت از مکتب و عقیده بود دست یازیدند.

پیام دفاع مقدس

هفته دفاع مقدس یادآور خون‏های مقدسی است که در پای شجره طوبای انقلاب اسلامی ریخته شد. فرزندان جبهه و شهادت اطاعت را عبادت می‏بینند. وارثان دفاع مقدس عزت جهاد را با ذلت در خانه نشستن عوض نمی‏کنند.

ایستادگی آنها نشستگان تاریخ را به قیام وا می‏دارد و این پیام بزرگ دفاع مقدس است.

سال‏های عشق و عطش

خدایا، آن سال‏ها رفتند؛ سال‏های زلال مهربانی؛ سال‏های سجود و صعود؛ سال‏های اوج شهادت و شجاعت مادران شهید؛ سال‏های سنگرهای سوز و گداز؛ سال‏های خوش «دوکوهه»؛ سال‏های بی‏قراری و انتظار. دریغا که سال‏های عشق و عطش گذشت!

دفاع مقدس و انگیزه ما

مردم ایران با برخورداری از رهبری توانا و آگاه، هوشمندانه و با انگیزه‏های دینی و ملی در مقابل دشمن متجاوز به پاخاست و صحنه‏های زیبایی از وفاق ملی را به نمایش گذاشت. انگیزه حضور مردم ما دینی، عقیدتی و ملی بود. دفاع ما نبردی صددرصد شرافتمندانه بود و به همین دلیل حاضر نشدیم مقررات انسانی و اسلامی را در این جنگ زیر پا بگذاریم.

جبهه، مدرسه‏ ی عشق

چهره‏ای شاد و نورانی داشت. خوب که نگاهش می‏کردی می‏توانستی آثار خستگی را در صورتش ببینی. ولی چشمانش تو را بیشتر مجذوب خود می‏کرد. لباس خاکی، ساده و تمیزی بر تن داشت. هفده ساله نشان می‏داد. لاغر و باریک اندام بود و در چهره‏اش مظلومیتی غریب موج می‏زد. اصلاً به او نمی‏آمد که مرد جنگ و جبهه باشد؛ اما نگاهش می‏گفت: «جبهه بزرگ و کوچک نمی‏شناسد، عشق می‏شناسد.»

به او می‏گویم: «چرا به مدرسه نرفتی؟». با اخم نگاهم می‏کند و جواب می‏دهد: «جبهه خود مدرسه است؛ آن هم مدرسه عشق و ایثار؛ مدرسه‏ای که انسان کامل پرورش می‏دهد». بعد لبخندی می‏زند. لبخندش سراسر معنا بود. سال‏ها بعد مادرش عکسش را نشانم داد و گفت: در کربلای پنج کربلایی شد

دلتنگ روزهای خدایی

دلم برای جبهه تنگ شده؛ روزهایی که خدا نزدیک بود؛ آن روزها که صدای توپ و تفنگ در هم پیچیده بود و نوای یا زهرا و یا حسین شهر را پر کرده بود. دلم برای غروب‏های شلمچه، موج‏های خروشان اروند، دوکوهه و حسینیه حاج همت تنگ شده. دلم هوای نماز مسجد جامع خرمشهر کرده. کاش دوباره در زمین صبحگاهی می‏نشستیم پای دعای «عهد» بچه‏ها. دلم هوای ایستگاه صلواتی با آن چای همیشه جوش خورده‏اش کرده. دلم برای همه چیز جبهه و جنگ تنگ شده. از شهر و حصارهای بلندش خسته‏ام. خدایا دلم تنگ روزهای خدایی است

پشت هیاهوی شهر

پشت هیاهوی شهر، پشت این حجم سیاه بی‏اعتنایی، پشت این تراکم خودبینی و خودخواهی، پشت این تزویرها و تظاهرها، سنگرهایی بود پر از سجاده‏های سبز و فرصت‏های آبی با فرشهایی از آسمان؛ هوایی آکنده از اخلاق و صمیمیت؛ خلوت‏هایی که پوشیده از آفتاب بود و سرشار از خدا و عشق؛ لبریز از آینه بود و آرامش؛ وقت‏هایی که می‏شد زانو به زانوی عشق نشست و با خدا صحبت کرد. ماه‏ها و سال‏هایی که دور از خود می‏توانستی با سر انگشتان دعا حیات را لمس کنی، با تمام دلت در فضای شفاف گل‏ها بنشینی، شیرینی پرواز را بنوشی و حضور خدا را ادراک کنی. آه آن روزها و آن سال‏های خوب کجاست؟! شب‏هایی که همگی شب قدر بود

زنان و دفاع مقدس

زنان ایرانی با انقلاب اسلامی و جنگ حیاتی دوباره یافتند. زنان ایرانی همان مادران، همسران و خواهران کسانی بودند که در صف مقدم جبهه از عقیده و ناموس و سرزمین خویش دفاع می‏کردند. زنان شجاع ایران اسلامی حماسه‏آفرینان عرصه‏های پشتیبانی و امداد جبهه‏های جنگ و جهاد بودند که نقش خویش را در نهایت تعهد، ایثار و تلاش ایفا کردند و در این میدان سخت و طاقت‏فرسا نیز موفق و سربلند به در آمدند و افتخاری بر افتخارات خویش افزودند که به جز زنان صدر اسلام نمی‏توان نمونه‏ای برای آن نشان داد. حضور در خط مقدم جبهه و جنگ، پرستاری و مداوای مجروحان جنگی، تهیه وسایل رفاهی برای مردان جنگ، و حضور فرهنگی در شهرها از مهم‏ترین فعالیت‏های زنان در طول دفاع مقدس بوده است. زنان حماسه‏های بزرگ آفریدند و دیدگان تاریخ را در بهتی عجیب فرو بردند.

دفاع مقدس و هنر

همواره دفاع ملت‏ها از سرزمین‏های خویش الهام‏بخش هنرمندان متعهد و مسئول بوده است. با نگاهی کوتاه به عرصه‏های مختلف هنری ـ ادبیات، سینما، نقاشی، موسیقی و غیره ـ می‏توان دریافت که بهترین و برترین آثار متعلق به جنگ‏های دفاعی و مقدس است. بر این اساس دفاع مقدس ما نیز منبع سرشار و پایان‏ناپذیری برای خلق آثار هنری برتر و متعهد است. اگر بخواهیم صحنه‏های به یاد ماندنی جنگ و دفاع مقدس برای تمام نسل‏ها و عصرها ماندگار بماند باید آن رشادت‏ها، شهادت‏ها و جانبازی‏ها را در قالب‏های مختلف هنری درآوریم. نسل‏های بعد باید بدانند که برای حفظ این سرزمین چه عزیزانی جان و مال خویش را در طبق اخلاص نهاده‏اند و این مهم میسّر نمی‏شود مگر اینکه درباره جنگ فیلم‏های برتر، شعرهای پرمحتوا، داستان‏های پرشور و نقاشی‏های پرجاذبه ساخته و پرداخته شود.

دفاع مقدس و استقلال نظامی

ایران قبل از انقلاب اسلامی کشوری بود که در تمام مسائل نظامی وابسته به آمریکا و غرب بود. حضور مستشاران نظامی آمریکا در تمام سطوح نیروهای مسلح آشکار بود. اما با وقوع انقلاب اسلامی و اخراج مستشاران نظامی و شروع جنگ تحمیلی، نیروهای نظامی، خود ارکان ارتش و صنایع نظامی را در اختیار گرفتند. نیازهای مختلف جنگ و تحریم شدید تسلیحاتی باعث شد در صنایع نظامی نوآوری‏های مختلفی بروز کند. این روند بعد از جنگ نیز ادامه یافت. ساخت موشک‏ها و تانک‏های پیشرفته و ناوهای کوچک و بزرگ از دستاوردهای مهم صنایع نظامی در طول دوران دفاع مقدس می‏باشد.

خاطره ‏ای از آن روزها

تازه جنگ شروع شده بود. خبرهای سخت و دردناکی از جبهه‏های جنوب و غرب می‏رسید. بی‏دردان مرفه فرار را بر قرار ترجیح می‏دادند و بار سفر به سوی بهشت خیالی غرب می‏بستند. پابرهنه‏گانِ همیشه استوار با کم‏ترین سلاح و تجهیزاتی در مقابل دشمنِ تا بن دندان مسلح ایستادگی می‏کردند. آن روز وقتی از مدرسه به خانه آمدم دیدم مادر لباس‏های سبز پدر را آماده می‏کند. خواهر کوچکم سعی می‏کرد پوتین‏های پدر را تمیز کند. بوی عطر پدر فضای خانه را خوشبو کرده بود. پدر در لباس رزم چه استوار و راست قامت می‏نمود. او می‏رفت، مادر آهسته گریه می‏کرد، خواهرم از پدر سوغاتی می‏خواست و من به تماشای قدم‏های استوار او ایستاده بودم. او رفت و از جبهه برایمان سوغات شهادت آورد.

جوانان و دفاع مقدس

بسیاری از نیروهای حاضر در جبهه‏ ها جوانان بودند. جوانان در قالب نیروهای بسیج حضوری چشم‏گیر در دفاع مقدس داشته‏اند. این جوانان از سر کلاس درس و دانشگاه یا کارخانه و مزرعه و اداره برای دفاع از آرمان و سرزمین خود به جبهه‏ها آمده بودند. جوانان ایران اسلامی با خلق رشادت‏های فراوان نشان دادند که بهترین جوانان جهانند. الگوی این جوانان، جوانان کربلا بود. ملتی که چنین جوانانی دارد به جاست که بر خود ببالد و به داشتن چنین جوانانی افتخار کند.



نوشته شده در شنبه 1 مهر 1391 توسط کوثر مجاهد


                                                                 

از ابتدای جاده که به سمت قم روانه می شوم، دلم را نیز همراه با قدم هایم روانه آن شهر نورانی و آن صحن و سرای ملکوتی می کنم.

 کیلومترها را پشت سر گذاشته ام و اینک کمتر از یک کیلومتر تا سر کشیدن شراب ناب زیارت راه در پیش دارم.

به داخل شهر که می رسم، بوی مشهد الرضا(ع) مشامم را پر می کند از عطر استجابت. اگر به فضای اجتماعی و محیط شهری توجهی نداشته باشیم، فضای معنوی‌اش هیچ تفاوتی با گنبد و بارگاه برادر ندارد.

 خنکای وجود فاطمه (س) اینبار در صحن و سرای فاطمه ای دیگر حس می شود و کوثر فاطمی در کنار مضجع شریف بنت موسی بن جعفر (ع) جوشیدن می گیرد.

به کوچه باغ های حرم پناه می برم و در سایه سار ملکوتی‌اش نفس تازه می کنم. کنار حوض استجابت می نشینم و قطره ای می شوم در زلال اشک های زائرانت.

 سرگردانم، در میان کوچه پس کوچه های حرم، پرسه می زنم تا شاید نشانی از بانوی آب و آیینه به دست آورم. مگر نه اینکه زیارتت را به زیارت قبر گمشده مادر همانند کرده اند...

هر چه می اندیشم فضا و حال و هوای حرمت را نمی توانم به فضای قبرستان بی چراغ و سوت و کور بقیع تشبیه کنم. کبوتران افلاکی حرم تو کجا و کبوتران بال و پر خاکی قبر بی‌حرم مادر کجا...

باورم نمی شود به این سادگی توفیق زیارت به دست آورده باشم. زیارت نامه در دست می گیرم، اذن دخول می خوانم و به نیابت از همه دوستان قدم به حرم می گذارم...

"أأدخل یا رسول الله، أأدخل یا حجه الله، أأدخل یا ملائکه المقربین، أأدخل یا فاطمه الزهرا (س)، أأدخل یا فاطمه بنت موسی بن جعفر..."


تهیه و تنظیم: زهرا سلطانی



نوشته شده در سه شنبه 28 شهریور 1391 توسط کوثر مجاهد

                                                                      

بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون

بار دیگر آمریکای جنایتکار در تلاش جبران حقارت شکست ‌های پی در پی، در یک عقده گشایی بی شرمانه، مقدسات اسلام را هدف خشم کینه توزانه خویش قرار داده و در قالب فیلمی موهن با توهین به پیامبر عظیم الشان اسلام (ص)، قلوب مسلمانان جهان را جریحه دار کرده است.

این اقدام نفرت انگیز که با هدایت صهیونیست‌ها در آستانه حادثه یازدهم سپتامبر در جهت انحراف افکار عمومی از این مساله و تخریب وجهه دین مبین اسلام انجام می شود، نشان از ضعف شدید دشمنان قسم خورده اسلام در برابر قوت و قدرت روز افزون مسلمانان و واماندگی آنان در برابر اراده امت اسلامی است.

فرمانده حوزه 148 عارفین، مشی سیاسی و فرهنگی آمریکا و صهیونیست ها در توهین به مقدسات اسلامی را نشانه دروغ پردازی بزرگ رییس جمهور و سیاست مداران آمریکایی در شعار احترام به مسلمانان و فرهنگ ها می داند و اقدام ناشایست و غیر انسانی آنان را محکوم نموده و ضمن ابراز همدردی با مسلمانان غیور جهان و خاصه امت سلحشور ایران اسلامی، علمای جهان اسلام را به اعلام انزجار از این عمل زشت فرا می خواند و به دولت های استکباری هشدار می دهد سکوت معنا دار و مستمر در برابر این‌گونه اقدام های منزجر کننده و عدم تعهد به قوانین بین المللی ، پایه های حکومت پوشالی آنان را سست کرده و فروپاشی قریب الوقوع آن را به دنبال دارد.

با عرض تسلیت این مصیبت به ساحت قدسی حضرت ولی عصر(عج) و رهبر معظم انقلاب (مد ظله العالی) ،‌مراجع معظم تقلید (دامت برکاتهم)، حوزه های علمیه و عموم مردم مسلمان ، از مسئولین محترم جمهوری اسلامی ایران می خواهد تا در دفاع از کیان اسلام عزیز از هیچ اقدامی در جهت محکومیت این اقدام نفرت برانگیز فروگذاری نکند.



نوشته شده در سه شنبه 28 شهریور 1391 توسط کوثر مجاهد


                                   

متن پیام رهبر معظم انقلاب اسلامی درخصوص محکوم کردن فیلم توهین آمیز به مقام عظمای نبوی؛ به این شرح است:

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم
قال الله العزیز الحكیم: یُریدونَ لِیُطفِئوا نورَ اللهِ بِأفواهِهِم و اللهُ مُتِمُّ نورِه وَ لو كَرِهَ الكافِرون

 

ملت عزیز ایران؛ امت بزرگ اسلام

دست پلید دشمنان اسلام بار دیگر با اهانت به پیامبر اعظم صلّی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلّم كینه‌ی عمیق خود را آشكار ساخت و با اقدامی جنون‌آمیز و نفرت‌انگیز، خشم مجموعه‌های خبیث صهیونیستی را از تلألؤ روزافزون اسلام و قرآن در جهان كنونی نشان داد. در روسیاهی عاملان این جنایت و گناه بزرگ، همین بس كه مقدس‌ترین و نورانی‌ترین چهره‌ میان مقدسات عالم را آماج یاوه‌های مشمئزكننده‌ی خویش ساخته‌اند.

پشت صحنه‌ی این حركت شرارت‌بار، سیاست‌های خصمانه‌ی صهیونیسم و امریكا و دیگر سران استكبار جهانی است كه به خیال باطل خود می‌خواهند مقدسات اسلامی را در چشم نسل‌های جوان در دنیای اسلام از جایگاه رفیع خود فروافكنده و احساسات دینی آنان را خاموش كنند. اگر از حلقه‌های قبلی این زنجیره‌ی پلید، یعنی سلمان رشدی و كاریكاتوریست دانماركی و كشیش‌های امریكایی آتش‌زننده‌ی قرآن حمایت نمی‌كردند و ده‌ها فیلم ضد اسلام را در بنگاه‌های وابسته به سرمایه‌داران صهیونیست سفارش نمی‌دادند، امروز كار به این گناه عظیم و غیر قابل بخشش نمی‌رسید.

متهم اول در این جنایت، صهیونیسم و دولت امریكا است. سیاستمداران امریكا اگر در ادعای دخالت نداشتن خود صادقند، باید عاملان این جنایت شنیع و پشتیبانان مالی آن را كه دل ملت‌های مسلمان را به درد آورده‌اند، به مجازات متناسب با این جرم بزرگ برسانند.

برادران و خواهران مسلمان در سراسر جهان نیز بدانند كه این حركات مذبوحانه‌ی دشمنان در برابر بیداری اسلامی، نشانه‌ی عظمت و اهمیت این خیزش و مبشّر رشد روزافزون آن است. و الله غالبٌ علی أمرِهِ

 سید علی خامنه‌

23/شهریور/1391 



نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور 1391 توسط کوثر مجاهد

الهی فطرمان را فاطر/ ایمانمان را فاخر

روحمان را طاهر/ اماممان را ظاهر

و یارانمان را باهر بگردان

استشمام رایحه معطر عید فطر؛ عید بازگشت به سوی حق تعالی، بر فطرت پاکتان مبارکباد



نوشته شده در یکشنبه 29 مرداد 1391 توسط کوثر مجاهد

                                      

بسیج جامعه زنان کشور در بیانیه ای13 مرداد سالروز شهادت مریم فرهانیان و روز بسیج جامعه زنان را گرامی داشت.

 در این بیانیه آمده است، با گذشت سی و سه سال از انقلاب اسلامی ایران، به حول و قوه الهی همانطور كه امام خمینی روحی فداه فرمودند: آنچه كه درایران بزرگتر از هرچیز بود، تحولى است كه دربانوان ایران‏ حاصل شد . اگراین نهضت وانقلاب اسلامى هیچ نداشت جزاین تحولى كه دربانوان و درجوانان ماپیدا شد، این یك امرى بودكه كافى بود براى كشورما.

آسیب نخواهد دید ملتى كه بانوانش درصف مقدم براى پیشبرد مقاصد اسلامى هست .

 بسیج جامعه زنان به عنوان مجموعه سازماندهی شده ای از بانوان مسلمان و آماده به خدمت در راه اسلام همواره برای قرار گرفتن در جایگاه اصلی خود در پیكره جامعه اسلامی تلاش نموده است و تاریخ پر فراز و نشیب این ملت و كشور عمق این وفاداری و ایمان را به ویژه در سالهای انقلاب و جنگ تحمیلی نشان داده است.

چه بسیار مادرانی كه زینب وار از فرزندان خود در راه اسلام گذشتند و پیام بر حقانیت اسلام و راه حق بودند و چه بسیار زنانی كه بار سخت زندگی را در نبود همسران مبارز خود با شرافتی عظیم بر دوش گرفتند و خم به ابرو نیاوردندتا كفایت دلیرانه زنان مسلمان را با بهترین شیوه جلوه گر سازند.

 و چه كسی نمی داند كه عمر انقلاب اسلامی ایران سرشار از صلابت پر افتخار این زنان است.امروز نیز چون گذشته این صلابت باقی است و همچنان زنان مسلمان در سنگر دفاع از انقلابی كه با خون فرزندانشان حفظ كرده اند باقی هستند و گوش جان به فرمان رهبر انقلاب دارند.

بسیج جامعه زنان با تكیه بر پشتیبانی خداوند در تكاپوی دست یافتن به این مقصد است و این كه این مقصد را در همه جای مملكت و در ورای مرزهای میهن اسلامی ببیند.

 لذا بیان مواردی چند را در زمینه مسائل جاری كشور و جهان ضروری می داند و اعلام می دارد:

1. اكنون كه زنگ بیداری اسلامی با نوای الله اكبر از دل كشورهای مسلمان به گوش می رسد این مجموعه از جامعه اسلامی خود را در برابر آن مسئول می بیند و با سعی و تلاش در پی آن است كه صدای رسای اسلام ناب محمدی را به گوش بانوان مسلمان دیگر كشورها برساند و آنان را در مسیر الهی پیش رو یاری نماید و البته در مسیر تحقق این هدف حضور مسئولانه دستگاهها و رسانه های تبلیغی خبری را لازم دانسته و بر ضرورت توجه بیش از پیش آنان به تحلیل و تقویت نقش بانوان مسلمان در بیداری اسلامی تاكید می نماید.


2. بسیج جامعه زنان ضرورت توجه به اهمیت نقش بانوان را در تنظیم امور اقتصادی خانواده و جامعه به شكل غیر محسوس لازم میداند و با توجه به طرح موضوع اقتصاد مقاومتی عدم بهره مندی از مدیریت زنان در منزل را در حهت این اهداف اقتصادی و فرهنگ سازی آن نوعی خلع بر می شمارد كه قابل جبران نیست و لازم است زنان به عنوان مدیران منزل به منظور شركت در نتیجه بخشی برنامه های مربوط و دست یابی به اهداف كلان نظام اسلامی مورد توجه ویژه جهت اجرای برنامه ها باشند.

3. مسئله حائز اهمیت دیگر در زمینه اهداف كلان نظام توجه به اهمیت وجود جوانان در پیكره جامعه است. جوانان امروز كودكان دیروز هستند و خود والدین كودكان فردا. مسئله جمعیت از ابتدای تاریخ بشر جزو موارد تضمین كننده قدرت یك ملت و كشور بوده است. موضوعی كه در حال حاضر در كشور ما با سوق پیدا كردن جامعه به سمت تك فرزندی در حال تبدیل  شدن به یك تهدید است لذا بسیج جامعه زنان توجه به پدید آوردن امكانات رفاهی و خدماتی مناسب را از سوی مسئولین برای تقویت تمایل به مادر شدن و فرزند آوری بیشتر ضروری می داند.

 4. بسیج جامعه زنان با تاكید بر این سخنان امام راحل كه فرمودند: مملكت وقتى مملكت اسلامى است كه تعالیم اسلام در آن باشد. ما مسلمان هستیم، و مسلمان نمى‏تواند از اسلام بگذرد. كشور اسلامى است و باید به موازین اسلامى عمل شود." ضرورت توجه و اهتمام بیشتر مسئولین را در زمینه حجاب و عفاف خواستار هستند و برخی شرایط فرهنگی موجود را قابل قبول نمی دانند.

در پایان گفتنی است بسیج جامعه زنان به این امر معتقد است كه ملتى كه خود و همه چیز خود را براى اسلام مى‏خواهد پیروزمند است و لذا تحت رهبری ولی فقیه و قائد خود حضرت آیت الله خامنه ای  همواره درراه اسلام گام بر میدارد و لحظه ای از این مسیر الهی دور نخواهد شد و عدول نخواهد كرد.

 و همانطور كه امام راحل فرمودند: تشكیل بسیج در نظام جمهورى اسلامى ایران، یقینا از بركات و الطاف جلیه خداوند تعالى بود كه بر ملت عزیز و انقلاب اسلامى ایران ارزانى شد" بسیج جامعه زنان این لطف جلیه خداوند را مورد شكر قرار می دهد و خود را به خدای متعال می سپارد زیرا كه ما چیزى نیستیم خودمان، هر چه هست اسلام است.

والسلام...



نوشته شده در یکشنبه 29 مرداد 1391 توسط کوثر مجاهد




روحش شاد و یاد و نامش جاودان باد...


نوشته شده در دوشنبه 19 تیر 1391 توسط کوثر مجاهد

برگرفته از: سایت تابناک

اخلاص، شماره شناسنامه‌ات بود و تقوا نشانی خانه‌ات. در ایوان چشم‌هایت، یک جهان آرامش نشسته بود و در آسمان کلامت، پرنده امید و آرزو بال می‌زد.

 

ای خورشید بر دمیده از خمین!

                     

بامداد آن روز خجسته که همه جا را بوی فاطمه (س) ـ آن یاس معطر بطحا ـ فرا گرفته بود، درخشیدی و «روح خدا»یی شدی تا بر جسم بی‌جان امت اسلام بدمد و جان و جهانی را زنده کند.

داغ سنگین پدر، سفر ناگهانی مادر، هجرت‌های سخت و طاقت‌فرسا، زخم زبان دوستان، تهدید دشمنان، تبعید و شکنجه، شهادت فرزند، دستگیری یاران، محاصره منزل، دسیسه‌های گوناگون استعمار و استکبار و ده‌ها امتحان دیگر، تو را از راهی که قربه الی الله آغاز کرده بودی، بازنداشت و تو همچنان راه می‌پیمودی.

از پانزدهم خرداد ۱۳۴۲ تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ لحظه‌ای از مبارزه دست نکشیدی که تو روح خدا بودی در کالبد امت. خود را طلبه‌ای می‌دانستی که خدمتگزار مردم است.

در سایه‌سار دست‌های مهربانت، رزمندگان آرامش می‌گرفتند و وقتی فریادهای «خدایا، خدایا! تا انقلاب مهدی (عج) خمینی را نگهدار» فرزندان بسیجی تو که با لباس خاک‌آلود از جبهه برگشته بودند، دیوارهای حسینیه را می‌لرزاند، جهان استکبار بر شکست خویش یقین می‌کرد.

هرگاه که رزمنده‌ای از تو دعای شهادت می‌طلبید، قلبت به تپش می‌افتاد که آیا این امت از عاشورا فاصله‌ای دارد؟

نگاه محبت‌آمیزت به جانبازی که دست و پای خود را تقدیم انقلاب کرده بود، به او نشاط می‌‌بخشید و او را دعا می‌کردی.

نامه آزادگانی را که از غربت و تنهایی حکایت داشت، پاسخ می‌گفتی که : «فرزندان عزیزم، پدر شما هم دلش برایتان تنگ شده است. انشاءالله هر چه زود‌تر شما را ملاقات می‌کنم...».

دست ‌نوازشی که بر سر فرزندان شهدا می‌کشیدی، دل‌ها را به آرامش دعوت می‌کرد و شوقی که برای دیدار با خانواده‌های شهدا داشتی، ارادت قلبی‌ات را به این چشم و چراغ‌های ملت به اثبات می‌رساند.

رزمندگان مخلص و فداکار، زخم تیر و ترکش را به عشق تو پذیرا می‌شدند. شب‌های سرد کردستان را با گرمای رضایت تو صبر می‌کردند و گرمای جنوب را به خنکای لبخند تو از یاد می‌بردند.

تو گفتی: «حصر آبادان باید شکسته شود» و کدام رزمنده بود که ساکت بنشید؟ و تنها چند شب بعد، حماسه عملیات ثامن الائمه (ع) آفریده شد. پیروزی بستان را ستودی؛ بر دست و بازوی فتح‌المبین بوسه زدی و بر آن افتخار کردی و آزادی خرمشهر با نگاهت تحقق یافت.

هشت سال حماسه و ایثار را رهبری کردی و آن روز که مصلحت اسلام و انقلاب را در پذیرش قطعنامه ۵۹۸ دیدی، زهر را چشیدی و همه را به گریه واداشتی؛ زهری که سوزنده‌تر از ترکش بود و جگر‌ها را سوخت.

ای ذوب شده در رضایت دوست

ای روح بزرگ خدا

اینک در سالگرد عروج ملکوتی‌ات مفتخریم که لحظه‌ای از پیمودن راهت غافل نشده‌ایم و در هر زمان و هر مکان، یاور و سرباز ولایت ـ این میراث بزرگ تو ـ بوده‌ایم.

پس از ما خشنود باش که سخت به رضایت تو نیازمندیم.



نوشته شده در شنبه 13 خرداد 1391 توسط کوثر مجاهد

السلام علیک یا فاطمه الزهرا (س)

با سلام و عرض تبریک بمناسبت میلاد با سعادت دخت نبی اکرم (ص)؛ ام ابیها؛ ام الحسن و الحسین؛ بانوی آب و آیینه؛ حضرت زهرا سلام الله علیها؛ برنامه های جشن میلاد کوثر واقع در پایگاه های تابعه حوزه 148 عارفین، به شرح زیر اعلام میگردد:

پایگاه

تاریخ

ساعت

مکان برگزاری

خامس آل عبا

24/2/91

15-17

مدرسه قرآنی آل یاسین

شهید عراقی

26/2/91

15-17

پایگاه

امام علی (ع)

26/2/91

11-13

پایگاه

الهادی (عج)

26/2/91

18-19:30

پایگاه

 

همچنین؛ گردان الزهرا (س) در نظر دارد به همین مناسبت اردوی سیاحتی سفر دو روزه به کاشان برگزار نماید.

شایان ذکر است؛ جشن میلاد کوثر با هماهنگی فرمانده و اعضاء شورای حوزه 148 عارفین، در تاریخ 23/2/91 واقع در مدرسه قرآنی آل یاسین از ساعت 15 الی 17 برگزار میگردد.



نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 توسط کوثر مجاهد

سلام سلام

اینبار اومدیم با یک مراسم شاد و مفرح و دلنشین فقط برای دختر خانم های گل و گلاب که هیچ وقت هیچکس تحویلشون نمی گیره..

اینبار خودمون میخوایم خودمون رو تحویل بگیریم! یعنی خودمون که نه! دو تا بزرگوار؛ دو تا عزیز دل؛ دو تا نور چشم پیدا شدن که میخوان حسابی چوب کاریمون کنند..

چه جوری؟!!! کمی شکیبا باشید و چند خط پایین رو هم بخونید..

در طول سال ما شاهد روزها و مناسبت های مختلفی هستیم؛ ولادت باسعادت امیرالمونین که به نام روز پدر نامگذاری شده و باید هرچه در توان داریم برای به دست آوردن دل این سایه های بالاسرمون خرج کنیم و علاوه بر دعا و ثنا، دستمون رو در جیب مبارک فرو ببریم و با هدیه ای ناقابل از خجالت مهر و محبتشون در بیایم..

روز دیگه؛ روز ولادت پر ور و سرور حضرت زهرا (س) هست که به نام روز مادر نامگذاری شده و بیشتر از روز پدر به چشم میاد.

 در این روز هم ما دخترها بیچاره میشیم و خودمون رو از سه ماه قبل می کشیم و به درد چی بگیرم چی بگیرم!!!!!! (دردی که فقط سالی یکبار نمایان میشود) دچار میشیم.

معمای میان نوشت: چرا پسرها در هیچکدوم از  این روزها هیچ استرسی ندارن؟!!

روز میلاد حضرت علی اکبر (ع) که روز جوان نامیده شده؛ پدران و مادران گرامی این روز رو خودسرانه روز پسر های گلشون نامگذاری کردن و انگار نه انگار ما دخترها هستیم که خودمون رو همه جوره براشون به آب و آتیش میزنیم و انگار نه انگار که ما هم جوونیم و شاید خدایی نکرده دل داشته باشیم..

و اما...

روز ولادت حضرت معصومه (س) که فرا میرسه؛ تلویزیون و رادیو و رسانه های جمعی و غیر جمعی و گروهی و انفرادی و سلولی و ... و ... همه و همه تو بوق و کرنا میکنند که مامان باباها دختراتون یادتون نره!!!!!!!!!!!!!!!!! امروز روز دختره هاااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اما کو گوش شنوا؟!!!!!!!!

یکی (منظورپدر خانواده) شبکه رو عوض میکنه؛ میخواد اخبار ببینه!!!!!!!!!!!!!!!! (همون اخباری که تا شب صد بار دیگه پخش میشه!)

یکی (در اینجا مادر خانواده منظور ماست) میخواد اون یکی شبکه دستور آشپزی جناب گلریز رو ببینه که شب یه چیزی کاملا متفاوت از اون چیزی که آقای گلریز زحمت کشیدن به خوردمون بده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یکی (من میگویم پسر خانواده, شما بخوانید برادر) میخواد بازی فوتبال سپاهان و ذوب آهن رو تماشا کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!

و خلاصه در آخر؛ آن روز شب میشود و هیچکس حتی نمیگوید دخترم خوبی؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

میان نوشت: حالا هی برین تند تند کادو بخرین! نخر خواهر من! نخر عزیز دلم! نخر بزرگوار! لااقل اینجوری دلت نمیسوزه... پولی هم از جیبت نرفته!!!!

امااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

اینبار، دو تا از کنیزهای حضرت زهرا که سروران ما هستن و من خودم به تنهایی قربونشون میرم(مخصوصا فرمانده حوزه؛ چون میدونم این مطلب رو میخونه!!!) میخوان همزمان با ولادت حضرت زهرا (س) واسه ما دخترها سنگ تموم بذارن...

از اونجایی که این مراسم فقط و فقط و فقط (فقط به توان n) مختص دختر خانم های گل و گلاب؛ قند و نباته؛ با عرض شرمندگی و پوزش فراوان از همه ی بانوان محترم خواهشمندم؛ برای اینکه شرمنده شون نشیم، به لینک زیر مراجعه کنند و ما دختران مظلوم و نور چشم های پدر و مادر رو دو ساعت هم که شده به حال خودمون واگذار کنند...

اینجا کلیک کنید.

حالا...

همه ی دختران عزیزدل؛ عروس خانوم های آینده؛ مادران شایسته ی نسل های بعدی؛ یک قلم و کاغذ بردارین و بیاین دوباره بشینین پای سیستم و زمان و مکان این مراسم رو یادداشت بفرمایین..

زمان: روز یکشنبه 24 اردیبهشت 1391

مکان: بزرگراه رسالت, خ استاد حسن بنا (مجیدیه شمالی)، سه راه پرتوی، خیابان ابن علی، جنب پارک مجیدیه، دبیرستان فرهنگ آل یاسین.

اگر از من میشنوید؛ به هر وسیله ای که شده، اعم از: مترو، تاکسی، بی آر تی، اتوبوس های خطی و آژانس، خودتون رو به این مراسم برسونید.

خوشحال میشیم زیارتتون کنیم..

بقیه رو نمیدونم!!! ولی من به شخصه مخلص همه تون هستم...

یاعلی...



نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 توسط کوثر مجاهد

زهرا که از فروغش عالم ضیا گرفته / دین نبی ز فیضش نشو و نما گرفته
مریم زمکتب او درس حیا گرفته / جشنی به عرش اعلی بهرش خدا گرفته . .

با سلام و عرض تبریک به مناسبت میلاد پر نور و سرور دخت نبی اکرم (ص)، بی بی دو عالم، حضرت زهرا سلام الله علیها.

مدیر وبلاگ نگین ولایت از طرف فرمانده حوزه 148 عارفین (خواهران) موظف است به عرض برساند ؛ مراسم جشن میلاد کوثر ویژه ولادت باسعادت ام أبیها، حضرت فاطمه زهرا (س) برگزار خواهد گردید.

موعود: شنبه 23 اردیبهشت ماه 1391

میعاد: بزرگراه رسالت، خیابان استاد حسن بنا (مجیدیه شمالی)، سه راه پرتوی، خیابان ابن علی، جنب پارک مجیدیه، دبیرستان فرهنگ آل یاسین.

شایان ذکر است؛ برنامه های این مراسم با همکاری پایگاه خامس آل عبا -یکی از پایگاه های تابعه حوزه 148- برنامه ریزی شده است.

باشد که چون همیشه، با حضورتان؛ ما را در هرچه باشکوه تر برگزار شدن این مراسم یاری فرمایید.



نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 توسط کوثر مجاهد

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد و غبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید، حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه

گفت: آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر، گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد

*

صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن! این صدای روضه ی کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم
در و دیوار خانه ای مشکی است

*

با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ی ما چقدر تاریک است

گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است...



نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین 1391 توسط کوثر مجاهد

امسال بدان شهره آفاق شود

هر سینه تفتیده چنان باغ شود

سالی که 2 میلاد زینب دارد

نامش چه بجاست سال عشاق شود

ولادت سراسر عشق زینب (س) مبارک...



نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین 1391 توسط کوثر مجاهد

برگزیده ای از : وبلاگ زندگی زیبای رهبری

دانه های برنج را که دانه دانه از روی پارچه ی سفید جمع می کند، دانه های جمع شده را که می ریزد کنار غذای هنوز خورده نشده، تازه می فهمم کشیده شدن امتداد آن پارچه سفید از روی میز تا روی پاهایش، برای تمیز ماندن عبایش نیست؛
برای تمیز ماندن برنج هاست که از قاشق که می افتند، از خوردن نیفتند

با یک دست و آن هم با دست چپ، غذا خوردن سخت است؛ گاهی برنج ها می ریزد دیگر

 سهم ما دخترها، از تصاویر افطار کردن آقا، دیدن از طبقه ی بالا بود، جایی کنار نرده ها که آقا میانه ی شامشان سر بلند کردند و با دیدن دخترها، با خنده گفتند نیفتید!
بعد شام و وقت رفتن هم، حواسشان بود که سر بلند کنند و دستی هم به خداحافظی برای ما تکان دهند...

 



نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین 1391 توسط کوثر مجاهد

شاید تاکنون از برخی‌ها شنیده باشید که آیت الله بهجت با مقام معظم رهبری موافقتی نداشته و یا شاید اصلا ایشان را قبول نداشته و کلا با سیاست مخالف بودند اما داستان ذیل واقعیت را نشان می‌دهد.  

نظر آیه الله بهجت در مورد حضرت آقا:

به گزارش شیعه آنلاین به نقل از ایرنا، نقل قولی که می خوانید مربوط می شود به سال 1368 و پس از رحلت حضرت امام خمینی -قدس الله نفسه الزکیه - که موضع گیری آیت الله بهجت را نسبت به مقام معظم رهبری اعلام می کند.

وقتی ایشان (مقام معظم رهبری) برای رهبری انتخاب شدند عده ای به آیت الله بهجت گفتند: آقای خامنه ای جوان است برای رهبر شدن!

آیت الله بهجت در جواب آن عده فرمودند:

همان یکبار که گفتند حضرت علی علیه السلام جوان است و ایشان را از خلافت منع کردند

 برای هفت پشتمان کافیست...



نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین 1391 توسط کوثر مجاهد

گل همیشه بهارم امام خامنه ایست

تمام شعر و شعارم امام خامنه ایست

پس از خدا و رسول و ائمه اطهار

تمام دار و ندارم امام خامنه ایست

 

امیدواریم سال جدید سال ظهور و طلوع آفتاب ولایت بر کل عالم باشد.

ألیس الصبح بقریب؟... نصر من الله و فتح قریب و بشر المومنین...

 



نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین 1391 توسط کوثر مجاهد

      

1.      سلامٌ قولاً مِن رَبِّ رحیم.( یس/58)

" از جانب پروردگار [ی] مهربان [ به آنان] سلام گفته می شود."

این ندای روح افزا و نشاط بخش و مملو از مهر و محبت خدا ، چنان روح انسان را در خود غرق می کند و به او لذت ، شادی و معنویت می بخشد ، که با هیچ نعمتی برابر نیست ، آری شنیدن ندای محبوب ، ندایی آمیخته با محبت و آکنده از لطف ، سرتا پای بهشتیان را غرق سرور می کند ، که یک لحظه ی آن بر تمام دنیا و آنچه در آن است برتری دارد.

از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت شده : " در همان حال که بهشتیان غرق در نعمتهای بهشتی هستند نوری بر بالای سرایشان آشکار می شود ؛ نور لطف خداوند که بر آنها پرتو افکنده است.

پس ندایی بر می خیزد که "سلام بر شما ای بهشتیان" ، نظر لطف خداوند چنان بهشتیان را مجذوب می کند که از همه چیز جز او غافل می شوند ، و همه نعمتهای بهشتی را در آن حال به دست فراموشی می سپارند.

2.      سلامٌ علی نوح ٍ فی العالمین . ( صافات /79)

" درود بر نوح در میان جهانیان."

چه افتخاری از این برتر و بالاتر که خداوند بر حضرت نوح علیه السلام ، سلام می فرستد ، سلامی که در میان جهان و جهانیان باقی می ماند و تا دامنه قیامت گسترده می شود ، سلام خدا توأم با ثناء جمیل و ذکر خیر بندگانش در قرآن کریم ؛ کمتر سلامی به این گستردگی و وسعت درباره کسی دیده می شود ، به خصوص اینکه لفظ " العالمین" معنی وسیعی دارد که نه تنها همه انسانها ، بلکه عوالم فرشتگان و ملکوتیان را نیز در برمی گیرد.

3.      سلامٌ علی اِبراهیم . ( صافات/109)

" درود بر ابراهیم."

در آیات پیش از این آیه ، به چگونگی بشارت دادن فرزندی بردبار و پراستقامت بر حضرت ابراهیم ، و جریان دستور ذبح اسماعیل -  فرزند ایشان - و تسلیم بودن هر دوی آنها بر این امر به میان آمده است ک پس از یاد آوری این قضایا ، خداوند می فرماید: سلام بر ابراهیم [ آن بنده مخلص و پاک باد]

4.       سلامُ عـَلی موُسی و هارون . (صافات/120)

" درود بر موسی و هارون."

درآیات پیش از این آیه ، خداوند ضمن آیاتی ، جریانات حضرت موسی و هارون را نقل می فرماید:

- ما این دو برادر و قوم آنها را از اندوه بزرگ رهایی بخشیدیم . ( صافات/115)

- ما آنها را یاری کردیم تا آنها بر دشمنان نیرومند خود پیروز شدند . ( صافات/116)

- ما به آن دو ، کتاب آشکار دادیم . ( صافات/117)

- ما آن دو را به راه راست هدایت نمودیم . ( صافات/118)

- ما ذکر و یاد خیر آنها را در اقوام بعد باقی وبرقرار ساختیم . ( صافات /119)

و بعد از یادآوری موارد فوق خداوند برآن دو سلام می رساند.

سلامی از ناحیه پرودگار بزرگ و مهربان.

سلامی که رمز سلامت در دین و ایمان در اعتقاد و مکتب، و در خط و مذهب است.

سلامی که بیانگر نجات و امنیت از مجازات و عذاب این جهان و آن جهان است.

5.      سلامُ علی آلِ یاسین . ( صافات/130)

" درود بر پیروان الیاس" (1)

خداوند می فرماید: ما نام نیک الیاس را در میان امتهای بعد جاودان کردیم.( صافات 129)

امتهای دیگر ، زحمات این انبیاء بزرگ ( الیاس وسلاله ی او ) را که در پاسداری خط توحید، و آبیاری بذر ایمان منتهای تلاش و کوشش را به عمل آوردند ، هرگز فراموش نخواهند کرد ، و تا دنیا برقرار است یاد و مکتب این بزرگ مردان فداکار زنده و جاویدان است.

تعبیر به " ال یاسین" به حای" الیاس" یا به خاطر این است که ال یاسین لغتی در واژه " الیاس" بوده و هر دو به یک معنی است ، و یا اشاره به الیاس و پیروان او است که به صورت جمعی آمده است.

6.       سلامٌ عـَلیکُم طِبتُم فادخـُلوُها خالدین . ( زمر/73)

" ... سلام برشما ، خوش آمدید ، در آن درآیید [ و] جاودانه [ بمانید]

در این آیه ، خداوند می فرماید که بهشتیان وقتی به بهشت می رسند ، در حالی که درهای آن گشوده شده است ، در این هنگام نگهبانان بهشت ، آن ملائک رحمت به آنها می گویند : سلام بر شما ، گوارا باد این نعمتها بر شما ، داخل بهشت شوید و جاودانه بمانید.

7.      سلامُ هیَ حتّی مَطلَعِ الفـَجر. ( قدر/ 5)

"  آن شب تا دم صبح ، صلح و سلام است . "

این آیه ، در توصیف شب قدر است . آن شبی است که قرآن درآن نازل شده و عبادت و احیاء آن معادل هزار ماه است ، خیرات و برکات الهی در آن شب نازل می شود و رحمت خاص الهی شامل بندگان می گردد و فرشتگان و روح در آن شب نازل می گردند.



نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند 1390 توسط کوثر مجاهد

اینک قریب چهل روز از غروب غم فزای شهادت شقایق‌ها می‌گذرد؛ و اینک از صدای نحص شلاق خزان بر پیكر آلاله‌ها، اربعینی می‌گذرد و اسارت، سیلی، غربت، فریاد و بیدارگری سهم حاملان پیغام قاصدک های عترت و عظمت شد.

از آن روز تا امروز چهل روز در سوگ ابرمردی نشستیم كه حیات اسلام مدیون رگ‌های پاره پاره اوست. قصه سر و نیزه، قصه لب‌های خونین و قرآن، قصه سیلی و صورت گلگون كودک غمگین و تمام حقیقت هایی كه هر سال از پرده چشمان ما می گذرد را شنیده ایم.

اربعینی با دختر كوچک حسین (ع) مهر را در آغوش گرفتیم، ناله زدیم، درد دل‌ها گفتیم و شكوه‌ها روانه كردیم. اربعینی از عمق جان، فریاد یا حسین كشیدیم، بر سینه زدیم و خنده را حرام كردیم.

کربلا؛ این خارستان خشک و بی‌آب، دریای انسانیت و کمال است، اقیانوس بی کرانه‌ای است که در آن گوهر همه عظمت‌ها و خوبی‌ها به رنگ مظلومیت، یافتنی است؛ اما غواص قهار می‌طلبد. و هر کدام به فراخور حالمان از کربلا، محرم، عاشورا و اربعین، برداشتی داریم و بر اساس آن قضاوتی ....

در زیارت اربعین پیرامون فلسفه آن آمده است: و بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک عن الجهاله و حیره‌الظلاله: حسین علیه السلام خون قلبش را به آستان الهی هدیه داد تا بندگان را از ظلمت جهل و نادانی و حیرت گمراهی رهایی بخشد.

و شیعه همیشه و در تمامى روزهاى سوگوارى حضرت سیدالشهداء علیه ‌السلام و از آن جمله روز اربعین آن حضرت، در زیارت و اقامه ماتم و عزادارى كوتاهى نكرده و از اینجاست كه امام حسن عسكرى ‏علیه‏‌السلام زیارت اربعین را از علایم ایمان شمرده است.

آرى، تنها زیارت اربعین سیدالشهداء علیه‏ السلام است كه مؤمن خالص را از دیگران تمیز مى‏دهد، و دوستان اهل بیت‏ علیهم‏ السلام را از غیر آنان جدا مى ‌كند. و مؤمن واقعى كسى است كه نگذارد آثار نهضت‏ حسین ‏علیه‏ السلام فراموش شود و در قدردانى و شركت در هدف آن حضرت كوتاهى نورزد.

پیروان و دوستان امام حسین ‏علیه‏ السلام امیدوارند تا از این طریق مشمول این حدیث نبوى شوند كه جابر بن عبدالله انصارى - از صحابه رسول خداصلى الله علیه و آله و سلم و نخستین زائر قبر حضرت ابا‏‌عبدالله در اولین اربعین سیدالشهداء روایت كرده است: «كسى كه قومى را دوست دارد با آنها محشور مى ‌شود و كسى كه عمل قومى را دوست دارد با ایشان شریک مى‌‏باشد».
 
دل‌هایمان بی‌تاب سالار شهیدان، و چشمانمان بر مظلومانه ترین شهادت تاریخ همواره درخشان و بارانی باد.



نوشته شده در جمعه 23 دی 1390 توسط کوثر مجاهد
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  

مقام معظم رهبری

درباره سایت
نویسندگان
آمار سایت
Nasr19